|
مهربونم چاره چیست؟؟؟؟؟
|
دوست جونا ی گلم به دلیل اینکه من امروز کلاسم کنسل شد اومدم خوش و خرم بنویسم...البته عصبانی هم شدم ها ...حالا خوبه مدل با خودم نیاوردم...همشون قرار باغ بهادران گذاشته بودن(بچه های کلاس آرایشگری رو میگم)بعد فکر کنین به من نگفتن امروز کلاس نیست...منم رفتم کلی قاطی کردم گفتم خوبه من با خودم مدل نیاوردم...اگه نه الان رو دستم میموند خلاصه از دیروز تعریف کنم ... پریشب با تمام زجرایی که کشیدم و سختیهام تموم شد...یعنی اینقدر به خودم انرژی مثبت دادم که حد نداشت دیگه خوابم برد ...هاان راستی قبلش خیلی دلم میخواست به یکی یه پیام بدم از حال و روزم و یکم درد دلم و خالی کنم ولی خیلی جالبه رفتم تو دفتر تلفن گوشیم...شاید نزدیکه 200تا تلفن تو گوشیم بوداز همه دوستام و فامیلامون...بعد خیلی جالبه من نمیتونستم به هیچ کدومشون یه پیام بدم...به غیر از دوستم ریحانه...یعنی فکر کنین تو 200تا شماره فقط ریحانه بود که دوست واقعیم بود(البته به غیر از دوستایی که اینجا دارما) خلاصه یه پیام براش دادم به این مضمون(امشب قد تموم شبای دنیا تنهام...امشب هیچ کس نمیفهمه چه حالیم...اینروزا خدا نیست...هیچ جا نمیبینمش ...این حرفا رو از یه آدم دیوونه شنیدی ...به دل نگیر)انگار از آسمون افتادم...تولد ریحانه بود و میدونستم خیلی بهش خوش گذشته...نمیخواستم با اس ام اسم ناراحتش کنم...برا همین اینجوری دادم...شاید باورتون نشه...وقتی این اس رو دادم به قدری آروم شدم که سریع خوابم برد... عجب رسمی داره این زمونه نمیدونم براتون پیش اومده که اینجوری شده باشین که با یه اس ام اس اینجوری راحت شده باشید...بخدا همش نگاه میکردم برسه به دستش و تا دیدم که تحویل داد انگار خدا بهم یه آرامش بزرگی داد...با اینکه تازه ریحانه جواب اسم رو هم نداد... خلاصه گذشت با تمام سختی ها اون شب لعنتی گذشت...دیروز با تمام کسالتی که داشتم بلند شدم و راهی سر کارم شدم...اومدم و خب هیچ خبری هم نبود...با علی هم هیچ تماس تلفنی نداشتم...حتی چند بار کار شرکت داشتم به همکارم واگذار کردم تا اون هماهنگ کنه باعلی... نمیدونم تو یه جور بی خبریه خاصی بودم تا اینکه میخواستم آماده بشم برای کلاس که دیدم همکارم اومد تو اتاقم و گفت خانم ....فکر کنم آقای ...دارن از تهران میان و اگه چیزی لازمه بگید تا بگیرم...یه لیستی بهش دادم و اونم رفت برا خرید...وقتی اومد من دیگه داشتم آماده میشدم که برم...میدونستم علی داره میاد ...منتظره تا من طبق معمول ازش سفارش شام بگیرم و براش آماده کنم تا راحت باشه... با اینکه دلم نمیخواست بهش زنگ زدم ...اونم به رسم کارمندش بودن...ازش اجازه گرفتم که برم دانشگاه...دیدم گفت مشکلی نداره مگه کی کلاس داری...گفتم ساعت 5 شروع میشه و اونم گفت باشه...نه اون حرفی از اومدنش زد و نه من چیزی ازش پرسیدم...دلم اصلا نمیخواست هیچ حرکتی بکنم... دلم میخواست جای خالیمو از همین امروز تو زندگیش احساس کنه...شاید بگید خودخواهیه ولی دلم میخواست بفهمه کی به کی بیشتر نیاز داره... رفتم کلاس...ریحانه رو دیدم...بهش گفتم دیشب اسم و دیدی ..گفت آره ولی باور کن تا خوندم دلم هوری ریخت پایین خیلی قشنگ بود کی برات داده بود؟؟؟؟ گفتم قربونت بشم اینو خودم نوشتم...براش سربسته ماجرارو گفتم...من خیلی دیر به کسی اعتماد میکنم و با اینکه ریحانه رو خیلی خوب شناختم ولی بازم راجع به علی هیچ چیزی براش نگفته بودم...گفت چت بود...یعنی اینقدر دلت پر بود که از است من اینجوری دلم ریخت...گفتم ریحانه شب خیلی بدی داشتم و جالبه تو 200تا شماره فقط تونستم ناراحتیمو به تو بگم.... ناراحت شد از قیافه اش معلوم بود...گفت چی شده...گفتم بعد از کلاس بهت میگم خیلی مفصله... بعد از اینکه درسمون تموم شد...داشتیم هنوز با بچه ها حرف میزدیم که یه اس برا من اومد...خیلی برام جالب بود...علی بود... فکر کردم نوشته دلم برات تنگ شده... ولی وقتی بازش کردم دیدم نوشته ...دلت برام تنگ نشده...یعنی میخوام دقت کنین جمله رو... خیلی زورم اومد...میخواستم خفش کنم...درست دست گذاشته بود رو نقطه ضعفای من... هیچی جواب ندادم...بعد از 10دقیقه نوشتم...رسیدی...برام داد جوابمو بده... گفتم مهمه؟...گفت حتما...گفتم نمیدونم...گفت ممنون... تموم شد ...گذشت...با ریحانه رفتیم بیرون..خدایی خوش گذشت...آب هویج و بستنی خوردیم به مناسبت تولد ریحانه... باهم کلی گشتیم...حرف زدیم...باهاش حرف زدم...درد و دل کردم...خالی شدم...خیلی زیاد...اونم خیلی ناراحت شد ولی خیلی خوب همدردی کرد...آدم تو روزای سخت خیلی بیشتر از روزای خوب به یه دوست نیاز داره... تا ساعت 8.30بیرون بودیم...ریحانه رو پیاده کردم و در حال برگشت بودم که یه اس برام اومد همونجوری تو راه بازش کردم...نوشته بود این همه تنفر کجا بود... جواب ندادم تا یه 20دقیقه بعد براش نوشتم...از اونجایی که هرچی آزارم داد تو مجبورم کردی سکوت کنم... دیدم برام داده کجایی که دیر جواب میدی...(این برا این بود که من همیشه تا بهم اس میداد به ثانیه نمی کشید جواب میدادم و حالا 20دقیقه برای علی یعنی 2روز)... نوشتم تو خونه ام... برام نوشت...خیلی منتظرت بودم که بیای... هیچی جواب ندادم...یعنی جوابی نداشتم که بدم....بعد از چند دقیقه شک کرده بود برام نوشت از خونه یه تک بزن رو موبایل... نوشتم شک داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیدم نوشت هر جایی هستی بهت خوش بگذره... دوباره نوشتم...میگم شک داری؟؟؟؟؟؟؟؟ دیدم میگه مگه مهمه؟؟؟؟دادم براش که انگار برا تو مهمه.... نوشت نباید باشه؟؟؟؟؟؟؟نوشتم...اگه این برات مهمه چیزای دیگه هم باید مهم باشه.... دیدم نوشت...وقتی تو تو کمتر از دوروز حتی حاضر نیستی صدای منو بشنوی فکر من برات مهمه... نوشتم...وقتی من مهم نیستم میخوام مهم بودن تورو هم تو دلم بکشم... نوشت شاید تاریخ انقضام رسیده... نوشتم...نمیدونم شاید این نظر توئه..من همچین نظری ندارم ای کاش به جای این فکرای منفی و بی خود به چیزای دیگه فکر میکردی... نوشت نمیتونم به نامردیای روزگار بیشتر از این فکر کنم...البته به قول تو حقمه... نوشتم تا وقتی دیدت و حرفات اینه روزگارم همینه... نوشت...مهم نیست تو همون راهی رو که در پیش گرفتی رو برو و دستت رو کلاه خودت باشه... نوشتم باشه ممنون... خسته شدم از حرفای بی سر و تهش از استدلال بی منطقش...نمیتونستم جواب ندم...خیلی با خودم کلنجار رفتم که جواب ندم...ولی نمیشد... بعدش نوشت...نگران شام من نباش یه چیزی میخورم... نوشتم باشه نوش جون... نوشت که من به کی تکیه کرده بودم... نوشتم هرجور دوست داری فکر کن فقط بدون به من مدیونی اگه فکرای بد بکنی...تا آخر عمرت...چون من برات کم نذاشتم...حالا هرجورراحتی... برام نوشت...من از روز اول به تو مدیون بودم... دیگه تموم شد...هیچ اسی رد و بدل نشد...هیچ احساسی تو اسام نبود... فقط یه حس اونم اینکه...بایدم براش سخت باشه...اگه تو تمام این مدت یکی نبود که دلسوزش باشه...یکی نبود که راحت نگرانش باشه ...امروز اینارو نمیگفت...آره من همیشه نگران شام شبش بودم...همیشه تو راه که میخواست بیاد ده بار زنگ میزدم...همیشه وقتایی که میرسید و هنوز روز بود میرفتم پیشش...ولی گذشت تمام اونروزا گذشت...دیروز هیچ حسی به اومدنش نداشتم... دیروز برام مهم نبود که شام چی میخوره...بسه دیگه اینا همه خدمت...اینا همه دلسوزیه بی مورد... دیروز به این نتیجه رسیدم که اگه تا 20روز دیگه هم تهران بود یه زنگ و اس ام اس هم نمیداد ولی حالا اصفهانه و تنهاست و نیاز به یکی داره که تر و خشکش کنه و چه کسی از من بهتر که عاشقانه و از ته دل براش اینکارا رو بکنم... ولی نمیدونست که تمام دنیام مهربونی بود و دوست داشتن...عشق بود که شام میپختم...عشق بود که تنها نبود...عشق بود که میخواستمش هرجای دنیا که بود...البته من عشق داشتم اونو نمیدونم... البته اونم که صدرصد عاشق من بود چون هواشو داشتم بی هیچ انتظاری...حتی امتظار محبت... تموم شد...سارا اینا اونجا بودم...با مهدی کلی بازی کردم...نفسه منه...هر وقت میبینمش کلی انرژی میگیرم...اونم خوب میدونه که چقدر دوستش دارم...بغلش کردم و گفتم نفس خاله کیه...آروم تو گوشم با شیطنت گفت منم دیگه... گفتم عشقه کی هستی...گفت تو...کلی بوسش کردم و اونم هی دل به دلم داد تا پر شدم از انرژی... خسته بودم و دلم خواب میخواست...از داداشام امتحان گرفتم و پرسیدم...چون امتحاناشون شروع شده...شام خوردیم و من سریع رفتم برا خواب...زودی خوابم برد... بیهوش شدم...خوبیه من به اینه که وقتایی که حالم خوب نیست و دلم از تموم دنیا میگیره...خیلی راحت میتونم بخوابم...برعکس خیلی آدما غش میکنم...انگار مغزم خسته بشه همین حاله... راحت چشمامو بستم و رفتم...یه دفعه از زور دندون درد لعنتی که ولم نمیکنه...از خواب بیدار شدمدیدم برام پیام اومده..باز کردم دیدم علی بود... ساعت 4.58 دقیقه صبح...منم 5.12دقیقه بیدار شدم... یه اس ام اس خالی بود... منم براش یه خالی فرستادم... دیدم سریع برام یه اس اومد..نوشته بود...شبایی که اینجوری با روح و روان من بازی میکنی بی جواب نمیمونه... راستش خندم گرفت از این اسی که برام داده بود...خیلی خنده دار بود...من با روح و روان اون بازی کرده بودم... نوشتم باشه توهم همینطور.... خوابیدم که دیدم دوباره اس اومد...بی محلی واس شامت اینقدر داغونم کرده که هنوز تو شوکم... نوشتم منم خیلی وقته از خیلی کارا تو شوکم...مهم نیست سخت نگیر منکه سخت نمیگیرم... نوشت نه فکر میکنم خوابی دارم نگات میکنم..فقط نمیدونم منو با چی عوض کردی که اینجوری جواب میدی امیدورام ارزشش رو داشته باشه... نوشتم نمیدونم بگم خوبیه یا بدی اینکه من تو رو با هیچی عوض نکردم و نمیکنم .یکم به خودت مراجعه کن تا بفهمی ارزشش رو داره یا نه... نوشت انقدر سرمستی که له شدن منو نمیبینی امشبم با همه سختیاش میگذره غزل خانم... نوشت:منم امیدوارم شاید یه روزی برسه من که نه یکی اینجور بی رحمانه جواب دلتنگیاتو بده... نوشتم:باشه هرچی میخوای بخواه.منم خیلی اینجوری شدم... نوشت پس داری لذت میبری؟ نوشتم:اتفاقا تنها چیزی که اینروزا کلا از زندگیم رفته همین لذته. نوشت:اینقدر من بد بودم؟ نوشتم:نمیدونم خودت چی فکر میکنی؟ نوشت:خودم فک میکنم یه تیکه آشغالم و همین اشکم و در آورده... نوشتم:نمیخواد این فکرا رو بکنی ببین چه کاریت اشتباه بوده همون کافیه ...بگیر بخواب. نوشت:حداقل یه راه برا برگشت بذار... نوشتم :من به خیلی راهها امید داشتم ولی تو همه رو ناامید کردی. نوشت:یعنی میخوای تمومش کنی... تا اومدم جواب بدم نوشت...چی شد جواب بده تا حداقل امیدوار نباشم... نوشتم: آره تمومش کنیم بهتره... تموم شد کل مکالمه ی دیشبمون همین بود... البته از یه لحاظی میخواستم جواب ندم ولی نمیتونستم بی جوابم بذارم... معنی حرفاشو گرفتم و نگرفتم... همونی که فکر میکردم...میخواست تو تمام اس ام اساش حس دلسوزیمو تحریک کنه...خوب میدونست که من چقدر زود تحریک میشم...با یه کلمش که شام حالا شام یه چیزی میخورم... اما من سرد بودم...برا خودمم تعجب بود... یعنی اینقدر علی برا من تموم شده که دلتنگیاش...بی غذابودنش...ناراحتیش...و همه ی اینا برام مهم نیست... شبم پر از دل سنگی بود...سخت بودم...حتی تو دلم هم ناراحت نبودم از اسایی که میدادم...میخواستم محکم باشم و چه خوب تونسته بودم محکم باشم.. از خودم خوشحالم از برخوردم...نمیدونم ولی امید دارم که تا آخر همینجوری سرد باشم...بی تفاوت باشم...یه چیز برام مهمه اینکه اگه علی تهران بود...شبای من براش مهم نبود و تا نمیومد اصفهان اینجوری حرف نمیزد...علی به من نیاز داره ولی من خیلی ازون بی نیازم... البته دلتنگش هستم ولی من میسازم با تمام دلتنگیهام ببخشید خسته شدید [ ۳ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢٥ ق.ظ ] [ غزل ]
[ نظرات () ]
سلام به همه ی دوستای عزیزم... بخدا نیدونم چه طوری از اینهمه لطف و مهربونیتون تشکر کنم...اینقدر تو این چند روزه همراهیم کردید و امید بهم دادی که شاید باورتون نشه که چقدر سفت و سنگین دارم قدم بر میدارم... اینروزا با اینکه روزای خوبی نیست ولی بازم یه نور امید تو دلم هست...بازم راحت حرف میزنم و راحت اس ام اس میدم...چون خیلی مصمم هستم... شاید اگه من اینجا نبودم و این حرفا رو راحت اینجا نمیزدم...خیلی بدتر از اینی که هستم تو این منجلاب غرق میشدم... از همتون یه دنیا ممنونم...چون امروز یه دوست خوب از تمام دنیا برا آدم بهتره و خوشحالم که من اینجا کلی دوستای مهربون و خوب و دلسوز دارم...تنهام تنهاتر از همیشه ولی خیلی جالبه تنهایی رو حس نمیکنم...چون صبح که میشه با هزار امید صفحمو باز میکنم و کامنتای قشنگتون که پر از امیده رو میخونم...سر شار میشم از امید از حرکت از دل کندن... از همتون یه دنیا ممنونم و امیدوارم بتونم جبران کنم تمام این مهربونیاتون و ...
امروز شاید تا بیام جریان کامل دیروز و بحث و حرفامون واومدن علی رو بنویسم یکم طول بکشه چون کلاس آرایشگری دارم تا ساعت 1 نیستم....ولی حتما به محض اینکه اومدم میام کامل توضیح میدم...به همفکریتون خیلی نیاز دارم... جریانا یکم داره پیچیده میشه... ممنونم از اینکه اینجایید و من و به خاطر خودم دوست دارید [ ۳ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٩:۱٢ ق.ظ ] [ غزل ]
[ نظرات () ]
دیروز می خواستم برم کلاس که علی زنگ زد...خیلی سنگین باهم حرف زدیم...از دیروز عصذش که فقط چند ثانیه باهم حرف زده بودیم دیگه خبر ازش نداشتم... احوالپرسی کرد و با همکارم کار داشت بهش گفتم علی باهات کار دارم و بعد بهم زنگ بزن...گفت چه کار خب الان بگو...گفتم نمیشه بعد از کلاسم زنگ بزن تا بهت بگم... قرارشد ساعت7.30زنگ بزنه...من هنوز سر کلاس بودم که زنگ زد ساعت 7 گفتم نمیتونم حرف بزنم 20دقیقه دیگه بزن...زنگ نزد تا ساعت 8.15 که من دیگه رسیده بودم خونه...هیچ کس خونه نبود از یه بابت خوشحال شدم...زنگ زد شروع کردیم حرف زدن...از موقعی که بهش گفته بودم باهات کار دارم با خودم کلنجار رفته بودم که از کجا شروع کنم و چی بگم... گفت خب چه کار باهام داشتی بگو...گفتم نمیدونم از کجا بگم...مثل یه کلاف سر در گمه که نمیتونم سرش و پیدا کنم...مثل اینکه نگران شد گفت مهم نیست از هرجا دوست داری بگو...اتفاقی افتاده...گفتم علی یادته یه روزی به من گفتی دوست دارم اگه یه روزی خواستیم از هم جدا بشیمبا خوبی و بدون ناراحتی از هم جدا بشیم...گفت آره ...گفتم علی هنوز سر حرفت هستی؟؟؟؟؟ دیدم گفت بله هنوزم هستم چیه میخوای جدا بشی؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم بله چند روزه دارم فکر میکنم و به هیچ نتیجه ای بهتر از این نرسیدم... گفت خب خیلی خوبه اگه چند روزه که فکر کردی و به این نتیجه رسیدی...عالیه... جدا میشیم... گفتم خوبه فکر نمیکردم به این راحتی قبول کنی...برا همین گفتم مثل کلاف سر در گمه... گفت چیه دنبال بهانه میگردی ...گفتم نه مگه دلم درد میکنه که دنبال بهانه بگردم...گفت خوبه حالا چی شده به این نتیجه رسیدی...گفتم چون هرچی فکر کردم فقط هروز داریم بیشتر تواین زندگی غرق میشیم و هیچ راه برگشتی هم نداریم...زندگی ای که هیچ توجهی به هم نکینم و هیچ آینده ای نداشته باشه که زندگی نیست...بعد گفت خوبه حالا توتو این چند روز داشتی به جدا شدن فکر میکردی و من...گفتم تو چی...گفت هیچی مهم نیست... گفتم ببین علی به عنوان یه دوست یه چیزی میگم و دیگه تموم...اونم اینه که تا وقتی زندگی رو اینقدر سطحی ببینی و براش ارزش قائل نباشی همینه...گفت حالا تو هم تو اوج مشکلات من که اینقدر خدازدگی و بدبختی دارم داری این حرفارو میزنی...تو هم با بقیه هیچ فرقی نداری...تو هم منو برا روزای خوب میخواستی...گفتم علی به من مدیونی که داری این حرفو میزنی...من از اول که وارد زندگی با تو شدم زندگی من و تو یه جور بوده و هنوزم هست...کدوم روزای خوب...تو تمام اونروزا که سخترین روزات بود کی همراهت بود...بعدم ببین علی تو اگه الان این همه بدبختی داری فقط و فقط مقصر خودتی...خودت خواستی همچین زندگی رو...دیدم داد زد که بسه دیگه تمومش کن...تو کی هستی که داری اینا رو میگی...من اگه یه زمانی اجازه میدادم تو زندگیم دخالت کنی چون دوستم بودی...نه الان...گفتم الان چی؟؟؟؟؟؟ مگه دوستت نیستم...گفت تو که میخوای جدا شی...گفتم ولی انگار یادت رفته که تو گفتی هروقت خواستی جدا شی من هنوز دوستت هستم و هیچ فرقی نمیکنه...گفت آره ولی دیگه تموم شد...دعوامون شد...بحث شدید..وحرفاش مثل یه پتک محکم تو سرم خورد...گفت فقط یادت نره که تو تمام اونروزایی که مشکل داشتی همراهت بودم...گفتم من منکر اون روزا نمیشم ولی ای کاش اگه دوستم داشتی همون روز اول آشناییمون بهم میگفتی که چی میخوای و چه مشکلاتی داری نه اینکه من که بهت تکیه کردم و اون وضعیت که شکست خورده بودم و اینجور بهم ظلم کنی...وااای که هرکلمه ای که از دهنم میومد بیرون و میگرفت و ول نمیکرد...حالش خوب نبود اینو میتونستم به وضوح بفهمم...گریه میکرد...از هق هقش میفهمیدم...منم گریه میکردم...شدید...حالم خوب نبود...داد میزدیم...هردوتامون بلند حرف میزدیم و حالمون دست خودمون نبود... فهمیدم تمام اون حرفا که من اگه تو بخوای ازدواج کنی همیشه رفیقتم و تنهات نمیذارم و همیشه مثل دوستیم و اینا کشکه...تلفن و بعد از کلی وقت که دعوا کردیم قطع کردیم...حالم بد یود خیلی...بیشتر از اونی که فکر بکنید... احساس شکست اونم بعد از یه شکست دیگه خیلی سخته...اونم از کسی که همه ی وجودت باشه... مامان اینا اومدن...فقط کاری که تونستم بکنم...این بود که خودمو انداختم تو حمام...1ساعت تمام زیر دوش گریه کردم...نمیتونستم رو پاهام وایسم...نشستم زیر دوش..گریه کردم...گریه کردم...خدا خدا کردم...احساس میکردم هر لحظه میمیرم... فقط از خدا خواستم بهم صبر بده...من طاقت دوروئی و نامردی دیدن و ندارم...از خدا خواستم علی با دوستی ازم جدا شه...من طاقت دعوا و داد و بیداد ندارم... من طاقت اینکه فکر کنم دوباره تمام اون تکیه ها و حرفا دروغ بوده و الکی ندارم...من میشکنم...ایندفعه واقعا میشکنم...امیدوارم علی دست نذاره رو نقطه ضعفای من...علی من و خوب میشناسه و دیشب داشت از همون شناختش برا آزار دادن من استفاده میکرد.... تنهایی و وابستگی و علاقه و دوست داشتن و زندگی دوسالمون و اینا همه به یه طرف... اعتماد..اطمینان...آرامش فکر...مردونگی و مرام به یه طرف...امیدوارم علی اینا رو از بین نبره...امیدوارم بفهمه چقدر برام مهمه که با آرامش از هم جداشیم...من میشکنم...نابود میشم... دیشب قد تمام تنهایی های دنیا احساس تنهایی میکردم...دیشب تا اون موقع که اومد خوابم ببره گریه کردم...روزای جدا شدن از سعید هیچ چیز به اندازه ی الان برام سخت نبود... الان دارم عشق و علاقه و دوست داشتن و بی خیال میشم...الان دارم پا میذارم رو دلم...نمیخوام با اینا اعتمادم به علی و نابود کنم... علی بد با حرفاش آزارم داد...دلم میخواد تموم بشه این راه بی سر و ته...از خدا برام آرامش بخواین...من طاقت دوری و تحقیر شدن و باهم ندارم... [ ٢ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٩:۱٠ ق.ظ ] [ غزل ]
[ نظرات () ]
دیروز با اینکه حالم اصلا خوب نبود البته از نظر جسمی ...ولی بازم رفتم دانشگاه...خوبه تو این روزا حداقل یه جایی رو دارم که توش 2الی 3ساعت از همه ی مسائل زندگی فارغ بشم...رفتم باشگاه دیروز تربیت بدنی داشتیم...امتحان دوی سرعتی دادیم و خدایی کلی با انرژی شدیم...بعد حسابداری صنعتی داشتیم و واقعا که سخترین درس حسابداریه...رفتیم سر کلاس از 5.30تا خود7.30سر کلاس بودیم خیلی خسته بودم اومدم خونه دیدم داداشی هامم که گل کاشتن از بسکه در س خوندن...گفتم مامان کجاست گفت رفتن باغ با همه دایی ها و قراره شام همگی دور هم باشیم...کاراتو بکن تا بریم...کمر درد شدیدی داشتم گفتم من یکم دراز بکشم و بعد بریم...خلاصه که رفتیم دیدم بهله...همه جمعن و ما فقط کم بودیم دیگه نشستیم کلی توت و خیار تازه و آلوچه خوردیم که همش محصول خود باغه و خیلی هم خوشمزست....بعد زن دایی جونم برام چایی نبات ریخت و کلی با هم حرف زدیم...با بچه ها کلی خندیدیم... با دایی هام کلی تعریف کردیم...حس خوبی داشتم...حسی که شاید خیلی وقت بود سراغم نیومده بود...اینکه چقدر من تو همچین دور همی هایی کیف میکنم...از بچه گی بزرگترین تفریحمون باغ بابابزرگم بود و الحق هم که چه تفریحی ...هیجا نتونستم تا حالا لنگشو پیدا کنم... آرامش و یکی بودن همه بهم یه حال خاصی داد...دایی هام کلی حرف زدن...از بچه گی هام گفتن و همه خندیدن...حتی بچه ها از شیطونیای من قهقهه میزدند... خودم یادم اومد...چه دنیای پاکی داشتم...هنوز هم دارم... هنوز هم به یه گل ساده عشق میورزم...هنوز هم با خنده ی دیگران میخندم...هنوز هم پر از حس زندگیم... هنوز هم پر از آرامشم...مامانم خوشحال بود ...از اینکه تو اون جمع همه دارن میگن و میخندن...و من هم باهاشون میخندم... از اینکه دایی هام یه دید دیگه رو من دارن...از اینکه تو جمع حرف میزنم...از اینکه حرف زیادی برا گفتن دارم... ولی من تو دنیای خودم بودم...به اینکه درسته من 4سال از زندگیم و صرف کسایی کردم که شاید کوچکترین ارزشی برام نداشتن...کوچکترین منفعتی برام نداشتن...ولی من پر از زندگی بودم...راهم و صرف انرژیم اشتباه بود ولی مهم اینه که هنوز هم بلدم زندگی کنم...هنوز هم امید به زندگی تو من وجود داره... دیشب وقتی همه با هم میخندیدن...وقتی خوشحالی رو تو صورت تک تک اعضای خانوادم میدیدم...فهمیدم...زندگی خیلی قدرتمنده...زندگی خیلی قشنگه... دیشب از فکر علی خارج شدم...دیشب با خودم تصمیم خیلی بزرگی گرفتم ...با خودم کنار اومدم... دیدم من تو زندگی علی خیلی تلاش کردم...درسته نباید از اول وارد زندگی علی میشدم...ولی به این نتیجه رسیدم که اگه نبودم...اگه نیومده بودم...زندگی علی تا الان حتما متلاشی شده بود... یه بار تو تمام این مدت به این نتیجه رسیدم که اومدنم تو زندگی علی حکمتی داشته... اگه درست نبود خدا هیچ موقع اسباب و وسیله اش رو جور نمیکرد... من علی رو یه جور خاصی دوست داشتم...دوست داشتنم عقلانی بود...نه اون قدری که خودم و غرقش کنم تا جایی که ندونم چی به چیه...و نه اون قدری که فقط به قصد وقت گذرونی و خوش گذرونی باشه... نمیدونم علی روزی که با من آشنا شد به چی فکر میکرد...نمیدونم قصدش از آشنایی با من چی بود... دوست داشتن...سو استفاده...علاقه...احتیاج به همراز داشتن...یا اصلا هرچی... برام دیگه مهم نیست... مهم خودمم...مهم زندگی قشنگیه که من همیشه آرزوشو داشتم...من تو تمام این مدت درسته یه جورایی به زن علی خیانت کردم...ولی یه جور دیگه جبران کردم...من مانع خیلی کارای علی که باعث اول بدبختیه خودش و بعد خانوادش میشد شدم... نمیگم کار شاقی کردم...ولی تلاشم از رو دوست داشتن بود...خدا خودش از دلم خبر داره که همیشه براش بهترینا رو میخواستم...هیچ موقع به زندگیش چشم نداشتم...بارها علی از زندگی دائم حرف زد و من بدنم لرزید...منصرفش کردم...با اینکه شاید اگه روزگار بر وفق مردا میگشت و علی مجرد بود خودمم میخواستم...ولی هیچ موقع بهش فکر نکردم...هیچ وقت نذاشتم بودنم تو زندگی علی احساس بشه... ولی امروز فهمیدم...زندگی اینی نیست که من دارم...زندگی اونیه که من میخوام... زندگی خنده های از ته دل خانوادمه...زندگی خنده های از ته دل خودمه...زندگی یعنی آرامش داشتن...زندگی یعنی آروم بودن و این حس آرومی رو به دیگران منتقل کردن... دیشب تا رفتم تو باغ یکی برام آلوچه آورد یکی برام توت آورد...یکی برام چایی نبات ریخت...یکی برام خیار آورد...زندگی یعنی همین که مرد قبول دیگران باشی و دیگران دوستت داشته باشن...به خاطر اون چیزی که هستی... دیشب وقتی بابابزرگم فشارگیرشو داد تا براش فشار بگیرم...وقتی گوشی رو گذاشتم تو گوشم و صدای قلبشو شنیدم...تپش قلبش با تمام خستگیش برام یه چیزو نشون داد اونم شوق به زندگی...شوق به بودن...خوشحال بودن از اینکه همه هستن... وقتی برگشتم دیدم همه آستینا رو بالا زدن و میگن حالا فشار مارو هم بگیر...وقتی همه با خنده گفتن خانم دکتر حالا نوبت ماست...و من فشار همشون و گرفتم...وقتی دیدم فشار خونشون همه بالاست و همه با هم خندیدن و گفتن از بس که توت خوردیم و چایی نبات و اینا فشارمون رفته بالا...وقتی دیدم مهم نیست که فشارشون رو 14 و 16 و ایناست... وقتی زنداییم از خودمو گرفت و گفت فشارت 12 رو 8 هست و یعنی نرمال نرمال... اینا همه یه نور قشنگی از امید تو دلم راهی کرد... دیدم نه این راهم درست نیست...این مسیر داره همه چیز و ازم میگیره... وقتی دیشب همه ی بچه ها رو وایسوندمو از اندازه ی قد بزرگ تا کوچیک ردیف کردم و عکس گرفتم...همه تایید کردن...این مرتب بودن...به صف بودن...این پر انرژی بودن رو... دیشب دوباره بچه شدم...اما ایندفعه یه بچه ی با فکر... برا زندگی علی ناراحتم...ولی این زندگیه که خودش برا خودش انتخاب کرده...علی از خیلی وقت پیش از اینکه من زنش بشم اعتیاد داشت... علی از خیلی وقت قبل از من رفیق باز بود...علی قبل از منم تنوع طلب بود... علی قبل از منم باز به زنش خیانت کرده بود...علی خودش تمام اینا رو میخواست... علی از اول همین بود...من علی رو با تمام این بدیهاش دوست داشتم...با اینکه میدونستم اینهمه اخلاقای بد داره...ولی باز عاشق مهربونیش شدم...بهش تکیه کردم...درسته اونجوری که باید تکیه گاهم نبود ولی من همینجوری دوستش داشتم... بی هیچ انتظاری...ولی من در درجه ی اول زندگی رو با تمام آدمای اطرافم دوست دارم نه تنها علی... علی فقط یه بخش زندگیه منه... تصمصم و گرفتم و ثابت قدم میخوام تو این راه قدم بردارم... زندگی همه ی این چیزاییه که من نوشتم... زندگی کوتاهه اینقدر که من نفهمیدم 4 سال از بهترین روزای زندگیمو چه طور گذروندم... ولی خوشحالم که هنوز خیلی مونده و من هنوز وقت دارم برای زندگی کردن... خدا یا تو خیلی مهربونی ... خدایا تو بهترینی... ممنون بایت همه چیزایی که دارم...ممنون بایت تمام خنده های از ته دلم... ممنون بایت اینکه همه منو به خاطر خودم دوست دارن... ممنون که هنوز هم شوق زندگی در من وجود داره... پس پیش به سوی زندگی............. [ ۱ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٩ ق.ظ ] [ غزل ]
[ نظرات () ]
دیروز از علی خبری نداشتم تا عصر که سر کلاس بودم و زنگ زد...گفتم سر کلاسم ..گفت باشه زنگ میزنم... به محض اینکه کلاس تموم شد بهش زنگ زدم و شروع کردیم حرف زدن...دیدم بیرون بود...گفتم کجایی...گفت اومدم یه دروی بزنم...راستش دلهره بدی گرفتم...حسم بهم میگفت نکنه بره دنبال جایی برای ... نمیدونم هرجوری بود خودمو آروم کردم که به من چه اصلا بره هر کاری دلش میخواد بکنه...بره هرچقدر هم که میخواد بکشه... اون هفته که دعوامون شد تو دعوا داد زد که اگه بنا به اینه که اینقدر این مسئله برا تو مهمه که چرا من قول میدم و سرقولم واینمیستم...اصلا آب پاکی رو بریزم رو دستت من ترک نمیکنم...یعنی نمیتونم که ترک کنم...گفتم برام دیگه مهم نیست ...اینقدر سر این مسئله باهات جنگیدم که دیگه توان ندارم باهات بحث کنم...تو هم هر کاری دلت میخواد بکن...من اگه حرفی میزدم و میزنم برا خودت میگفتم... خلاصه که دیروزم یه چیزی دیدم که حالم و بیش از این همه وقت گرفت...شاید بیخود باشه ولی من دست خودم نیست این موضوع ها بهمم میریزه... با علی یکمی حرف زدمو دیگه قطع کردم...بعد وباره ساعت 10شب زنگ زده که کجایی گفتم خونه...چه کار میکنی؟ دارم با داداشام درساشون و کار میکنم امتحان دارند... تو کجایی این وقت شب بیرونی...نه یه شب نشینی دعوتیم...اومدیم... خب به سلامتی...خوش بگذره... غزل...بله... چرا سر و سنگینی... هیچی نمیخواد به فکر من باشی تو به کارات برس... نه بگو چته باز...رفتی خوش گذروندی حالا دوباره اخمی... من خوش گذروندم؟؟؟؟ من که همش درگیر دانشگاه و کلاس و حالام که بچه هام؟؟؟؟؟ نمی دونمولی یه چیزیت هست... آره هست...یه سوال بپرسم راستشو میگی؟؟؟؟؟؟ آره بپرس فقط زود من باید برم... علی امروز یه سرنگ بالا سر کابینت آشپزخونه دیدم این دیگه چیه...همین دیگه کم بود... نمیدونم من اطلاعی ندارم... جدی ...مگه اینجا خونه ی تو نیست... چرا ...ولی نمیدونم من دوستام اینا هم میان... یعنی چه ...یعنی تو نمیدونی تو خونه ات چی میگذره؟؟؟؟؟؟؟ علی چرا داری اینجور میکنی...خسته شدم از بسکه سر این مسایل باهات بحث کردم... علی با حالت عصبانی:تو هم حالا وقت گیر آوردی من دارم میرم مهمونی داری این و بهم میگی و بحث میکنی؟؟؟؟؟ خوبه تو هم راهشو یاد گرفتی هر وقت من باهات حرف بزنم...موقش نیست... واای که از این کارت داره حالم بهم میخوره... غزل این حرفا و فکرا رو بریز دور... جدی باشه...حتما یعنی اینقدر بی ارزشه دیگه؟؟؟ من باید برم کار نداری؟؟؟ نه برو تو از اول هم برات مهم نبوده سر این مسائل چی به من میگذره...علی دیگه خسته شدم... خودت خیلی بهش اهمیت میدی... آره آخه دلم درد میکنه...در ضمن ممنونکه اینقدر به فکر منی...ممنون که میبینی من از یه چیزی به این بزرگی آزار میبینم و سعی میکنی دیگه تکرارش نکنی... باشه کار نداری...نه ... تلفن و قطع کرد ...منم اعصابم تعطیل شد...ولی خیلی زود خودم و آروم کردم که به درک...برو هر کاری دوست داری بکن...تو لیاقت نگرانی منو نداری... تا الانم که هیچ خبری ازش ندارم...فکر میکنم بهترین بهانه باشه برا اینکه غزل... دختر آخه تا کجا میخوای پیش بری...وقتی یکی براش اهمیت نداره که داره چه بلایی سر خودش و زندگیش میاره به تو چه...تو به زندگی خودت برس... حالم از دیروز داره به هم میخوره...از آدمایی که دیگران براشون بی اهمیت هستن...از اینکه علی میدونه من چقدر بی زارم از تریاک و شیره و هرچی آدم معتاده... اونوقت بازم داره ادامه میده... دیگه به هیچ حرفیش اعتماد ندارم...دیگه حتی سر سوزنم قبولش ندارم...میترسم از زندگی باهاش میترسم...از خونه ای توش تریاک و شیره کشیده بشه بیزارم...از آدمایی که میان شیره درست میکنن و به قول خودشون خودکفان بیزارم... حالم از همه ی نامردای مرد نما بهم میخوره... [ ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱٧ ب.ظ ] [ غزل ]
[ نظرات () ]
خلاصه با دعوا از هم جدا شدیم ...البته من قهر کردم و بلند شدم و رفتم خونه...بر خلاف فکرم اصلا نه دنبالم اومد و نه زنگ زد... شب هی شروع کرد اس ام اس دادن که تو با من فلان کردی و دست پیش گرفتی و من همیشه رفیقت بودم و همیشه همراهت بودم و محبت کردم و کی این محبتا رو میکنه و کجا دیگه مثل من پیدا میکنی و وااااااای که داشتم میمردم... با خودم خلوت کردم...تنهای تنها ...گفتم آیا واقعا چقدر به من محبت کرده...خیلی فکر کردم...من بخدا آدم بی چشم و رویی نیستم...ولی هرچی فکر کردم دیدم تو تمام این مدت که من و علی به عنوان زن و شوهر بودیم...علی هیچ چیزی اضافه بر حقوقم به من نداده...خیلی جالبه خیلی از کلاسام که میخواستم برم و به قول خودش تشویقم میکرد که برو و نگران بحث مالیش نباش...دیدم همش از حقوق خودم رفته... هیچ موقع مازاد بر حقوقم به من چیزی نداده...حتی به عنوان زنش بودن...مسافرت کیشم که جالبه حتی یه خرید کوچولو هم برا من نکرد...چرا درسته هزینه ی مسافرت رو داد ولی بخدا من رفتم تو یه مغازه یه حوله خرید و پول اندازه حوله نداشتم بقیه اشو داد بعد با خنده هم گفت یادت باشه حسابت نره بالا...نمیدونم شوخی بود یا جدی... بعد چند شب پیش جالبه میگه من خودم کاری میکنم که طرفم احساس نیاز نکنه...گفتم یعنی چی ...گفت مثلا مسافرت که میریم...من اول یه مقداری پول میدم به طرفم که نخواد به من هی بگه پول و چون میدونم برا تو هم مشکله همینکارو میکنم...گفتم ولی کی من که نمیدونم...گفت تو کیش مگه من به تو پول ندادم...واااای که سرم سوت کشید که فکر میکرد به من پول داده...گفتم نه مهم نیست...گفت واقعا ندادم...گفتم نه اتفاقا من 200تومن پول با خودم داشتم...چیزایی که خریدم با همون پول خودم خریدم...هیچی نگفت ولی بد منو پکر کرد...یا مثلا هی به من گفت اگه رفتی کلاس آرایشگری نگران هزینه هاش نباش...بعد من موقتا اونروز 200دادم برا ثبت نامم و 100هم وسیله خریدم...گفت ببین غزل اگه میشه تمام هزینه های کلاست رو یه جایی بنویس تا بدونیم چقدر هزینه کردی...با خودم گفتم خوب شاید چون میخواد بده میخواد بدونه که چقدر پول برداشتم...بعد اونروز میبینم میگه تو حقوقت هزینه ی آرایشگاتو حساب کردی...برام مهم نبود چون من عادت دارم مخارجم رو خودم تامین کنم و چشمم به دست کسی نباشه ولی اینکه میگه من به تو میرسم و از محبت برات کم نمیذارم...میخوام بدونم اینا محبته؟؟؟؟؟ یا خیلی وقتا که یه کاری دارم یا به کارمندش محول میکنه یا اینقدر پشت گوش میندازه که من خودم انجام بدم... چه محبتیه این...خلاصه که هی این پیاما رو داد و خوب شد که منم کلی با خودم به علی و کارایی که کرده فکر کردم...بعد بهش زنگ زدم و دوباره یکم آروم حرف زدیم و آخر شبی دوباره دعوامون شد و بعد هم با حالت عصبانی تلفن و قطع کردیم...خیلی جالبه واقعا حرفای علی رو نمیفهمم...نمیدونم چی میگه...نمیتونم حرفاشو درک کنم...میگه تو شخصیتت بالاتر از اینه که بخوای جواب این پسررو بدی...میگم آخه عزیز من مگه چی گفتم دوتا کلمه حرف حال احوالی میگه همون...این مثل بختک افتاده رو زندگی تو و ولم نمیکنه... شب هرچی میخواستم بخوابم تمام بدنم میلرزید...اینقدر با خودم حرف زدم و هی گفتم گریه ممنون...غر زدن به خود ممنوع...تو میخوابی...تو آؤومی...تو میتونی همه کاری بکنی...تا نمیدونم کی خوابم برد...صبح با تمام کسالتی که داشتم و حالت تهوعی که از کارم داشتم بازم اومدم سر کار... تا ظهر که خواب بود و ظهر هم فقط با هم سلام و علیک کردیم...ناهار درست کردم...نیومد بخوره...گفت برام بدید بیاره...بعد هم گفت میخواین برید میتونید برید...من که کلاس داشتم و باید تا ساعت 5 میموندم...گفتم من کلاس دارم و میمونم و بعد میرم...گفت باشه...بعد که همکارم رفت دل لعنتیم طاقت نیاورد...دلم میخواست بازم بشناسمش...دلم میخواست خودم و خورد کنم و بگم نه غزل اینم مثل سعید فقط منافع خودش و میخواد...بازم میخواستم حرفاشو بشنوم...زنگ زدم از شرکت که من میخوام بیام اونطرف(تو خونه علی)گفت بیا...رفتم...یه 1ساعتی دوتامون معمولی و آروم بودیم...و من شروع کردم...گفتم خوب چرا ساکتی نمی خوای حرف بزنی... گفت چی بگم ...گفتنی ها رو گفتیم و دیگه دوباره حرفامون شروع شد... گفت من میخوام مواظب تو باشم که اشتباه نکنی...گفتم به چه قیمتی...من نمیذارم تو اعتماد به نفس منو ازم بگیری...من خودم آدمم درسته تو به من تو زندگی کمک میکنی تا مسیر درست و پیدا کنم چون با تجربه ای ولی نمیتونی ازم انتظار خطا نداشته باشی هرکسی ممکنه تو زندگیش اشتباه کنه و این اشتباه براش بشه یه درس جدید...منکه با هیچ کسی ارتباط ندارم ولی ببین برا یه پیامی که اون لعنتی برا من فرستاده که تازه نه حرفی زده شده نه احساسی نه چیزی تو بخوای اینجوری کنی... گفت نه من حتی انتظار این اشتباهم ندارم چون تو همیشه به من گفتی من مواظب خودم هستم..وقتایی که من میرم تهران به حرفت اعتماد میکنم...گفتم فقط به حرفم...یعنی تو منو نمیشناسی...بنده ی خدا من اینقدر خودم و درگیر زندگی و کلاس و کار و دانشگاه کردم که وقت گردش ندارم...تو چه طور فقط به حرف من اعتماد میکنی در صورتیکه چند ساله منو میشناسی... ببین علی اگه کسی کاره ای باشه و بخواد کاری بکنه...چه کسی مثل تو رو داشته باشه چه نداشته باشه راهشو میره..و اگه کسی بخواد زندگی خودشم بکنه باز همینطور ...دیدم با عصبانیت میگه یعنی بود و نبود من فرقی نمیکنه دیگه...گفتم چرا ولی وای به وقتی که آدم خودش کرم داشته باشه و یا سالم باشه... دوباره بحث...دوباره دعوا و دوباره گریه های من....ایندفعه واقعا دیدم به علی عوض شد...بلند شدم از اتاق اومدم بیرون...دیدم داد زد بلند شو بیا تو...گفتم جام خوبه...گفت نه میگم بیا...بلند شدم رفتم...گریه میکردم...چندبار اینجوری شده بود...چند بار به خاطر یه کار کوچیک من باید اینجوری له میشدم و این خودم بودمکه اینجوری میکردم... گفتم چیه بلدی داد بزنی...گفت تو داد زدی که منم زدم...گفتم چون عصبانیم میکنی...علی خسته شدم...از این زندگی لعنتی ای که خودم برا خودم درست کردم.. ولم کن بذار به حال خودم باشم... دیدم میگه غزل میتونی همه چی رو درست کنی... گفتم چی؟؟ گفت میگم میتونی همه چی رو درست کنی...گفتم منظورت چیه... گفت میتونی فکرایی که در مورد من کردی رو از ذهنت پاک کنی...گفتم نمیدونم... گفت چقدر این زندگی رو دوست داری...دلم میخواست داد بزنم بگم اصلا این زندگی لعنتی رو دوست ندارم...ولی گفتم نمیدونم... گفت چرا نمیدونی...تو همیشه تا من میپرسیدم میگفتی خیلی دوست دارم... گفتم چه انتظاری داری...از بسکه بحثای بی مورد کردیم...از بس که له شدم زیر بار این حرفا و مشکلات دیگه خسته شدم... گفت غزل تورو خدا بیا همه چیزو درست کن...من میخوام مثل قبل زندگی کنیم...تو دلم گفتم آره جون خودت...مگه رمقی هم برا من گذاشتی... گفتم من نمیدونم باید چه کار کنم...گفت الان جوابمو بده...درست میکنی همه چیزایی که تو ذهنت در مورد من خراب شده...گفتم نمیدونم چرا نمیفهمی...و اونشب لعنتی هم با حالت نیمه دلخوری تموم شد... خاک بر سر من ... نمدونم چرا اینجوریم...قبلا اراده میکردم میتونستم همه کاری بکنم..ولی در مورد علی انگار قفل شدم...نمیدونم چرا هر کاری میکنم نمیتونم ازش دل بکنم... 5شنبه رفت ....این مدت خیلی باهاش معمولی برخورد کردم... چنگ اعصابی که سر یه موضوع مزخرف این مدت داشتیم نابودم کرد...دیگه تو دلم هیچی مثل قبل نیست...با خانوادم خیلی نزدیک تر شدم...ولی باز اینقدر اونا مشکلات دارن که من تو مشکلاتشون گمم... دلم نمیخواد آزارشون بدم... شب که رسید تهران زنگ زده بود رو گوشیم و من چون رو سایلنت بود نشنیده بودم...تا دیدم زنگ زده بهش زنگ زدم...گفت کجایی این وقت شب چرا جواب نمی دی...گفتم نشنیدم...خیلی جدی ازم خداحافظی کرد و رفت...فرداش دوباره تو ظهر بود زنگ زده بود که ما خونه سارا اینا بودیم و باز من صدای تلفن و نشنیدم...تا دیدم زنگ زدم ولی قطع کرد و بعد اس داد که معلومه دیشب تا حالا کجایی...این حرفش برام جالب بود...دیشب تا حالا...دادم تو خونه...کجام...صدای تلفن و نشنیدم... با حالت عصبانی نوشته بود...پس اگه خونه ای چرا جواب ندادی...گفتم رو سایلنت بود و نشنیدم ببخشید... وااای خدا دیگه خسته شدم...واقعا دنبال یه بهانه میگردم که همه چی رو تموم کنم...حتی ارتباط جزئی که داریم رو... نمیخوام منتش رو سرم باشه...من تو تمام این مدت خودم تنها بودم...ولی اعتماد بنفس کاذبی که داره فکر میکنه من بدون اون نمیتونستم زندگی کنم...در صورتیکه فقط تو این مدت اذیت شدم...تمام گرفتاریام مال خودم بوده...و قیافه اش مال اون...دیگه خسته شدم...از بسکه این آدم داره بهش خوش میگذره و فکرنمیکنه منی هم وجود داره...اعتیادش ادامه داره...اخلاقشم که خیلی وقته عوض شده...محبتای منم که خیلی وقته بی جواب شده...زندگیمونم که همش مثل یه دایره داره میچرخه ...دور یه با هم نشستن...با هم تلوزیون دیدن...با هم خوابیدن...با هم شام و ناهار تو خونه خوردن... نه یه گردشی...نه یه تفریحی...نه یه شام بیرونی...نه یه خریدی...نه یه کادویی... این زندگی ای بود که من میخواستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واقعا این بود علی...و واقعا این زندگی ای بود که تو میخواستی برا من بسازی؟؟؟؟؟؟؟؟ واقعا این بود علی؟؟؟؟ فقط برام دعا کنید که خیلی زود همه چی تموم بشه...به همراهی و کمکتون نیاز دارم [ ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٤۸ ق.ظ ] [ غزل ]
[ نظرات () ]
سلام و صبح شنبه ی همه گیتون بخیر باشه... بازم یه اول هفته ی دیگه و به قول معروف بازم روز از نو و روزی از نو.... هفته ی پیش علی جمعه اومد اصفهان یعنی عصر رسید و منم چون میدونستم برا شب شام نداره به مامانی گفتم اگه میشه دلمه درست کن تا منم یکم برا علی ببرم...هم خودم خیلی هوس کرده بودم و هم میدونستم علی امسال هنوز نخورده... دیگه از صبح در تدارک بودیم که برا عصر دلمه ی برگ مو آماده بشه...نیلو هم از شیراز اومده بود و کلی با هم تو سر و مغز هم دیگه زدیم و کمک مامانم دلمه ها رو که خیلی هم زیاد درست کرده بود و گرفتیم و گذاشتیم آماده بشه... من از خیلی وقته پیش دیگه رابطم با علی خیلی کم شده در حدی که وقتایی که تهرانه اصلا شاید تو هفته یکی دوبارم با هم صحبت نکنیم...وقتایی هم که اصفهانه مثل این هفته یکی دوبار همدیگه رو نمیبینیم... خلاصه رفتم آماده شدم و قرار بود شب هم بریم پارک با همدیگه خانوادگی... من دلمه های علی رو برداشتم و زیادم گذاشتم تو یه قابلمه دیگه و رفتم خونه ش...مامان اینا هم رفتن پارک و قرار شد من 1ساعته برم پیش اونا... اومدم خونه دیدم علی هنوز نیومده...سریع یه چایی گذاشتم و دلمه رو هم گذاشتم رو گاز تا خوب بپزه...دیدم علی زنگ زد که من رسیدم ولی تو ترافیک گیر کردم و اگه میشه بمون تا من بیام...گفتم باشه ولی سعی کن زود بیای... همه چی آماده بود و یه فالوده ی طالبی هم براش گرفتم و گذاشتم یخچال و دیگه اومدش... راستشو بخواین دلم خیلی براش تنگ شده بود...وااای که دیگه حس و حال قبلم رو هم نداشتم...ولی بازم انگار دنیا رو بهم داده بودن...در صورتیکه خیلی وقته دیگه دیدنش اونجوریام که باید شادم نمیکنه... بغلم کرد...کلی دوتامون دلامون تنگ شده بود...یکم نشستیم و من براش چایی ریختم...چون علی وقتی خستست چایی رو به همه چی ترجیح میده... خلاصه یکم منو لوس لوسی کرد و من باید میرفتم و سریع پاشدم و رفتم ...هرچی علی گفت کاش امشب وایمیسادی...نرو و بمون اینجا...گفتم نمیشه باید برم... رفتم خودمم دلم میخواست بمونم ولی مبارزه ی من با دلم نمیذاشت که بمونم... هم علی رو میخواستم و هم نمیخواستم...روزای سختیه... شبش بهم زنگ زد و کلی تیکه که خوش گذشت و هواست به من نیست و خدایی هم از دلمه تعریف زیادی کرد و گفت همه ی دلمه ها رو خوردم...گفتم همشو... تعجب کردم...گفت اینقدر خوشمزه بود که نتونستم بی خیالش بشم...همشو خوردم...و این بهترین هدیه ای بود که میتونستی بهم بدی...اینکه به یادم بودی و برام دلمه درست کردی... گفتم خواهش و دیگه تموم کردیم...فرداش روز زن بود...میدونستم طبق معمول تمام مناسبتا یادش نیست... دیگه برام عادی شده...حتی یادش نبود بهم تبریک بگه...یه اس ام اس مخصوص روز زن براش فرستادم...البته جوک بود و میخواستم با خنده یادش بندازم... دیدم یه اس ام اس داد که روزت مبارک.... همین وهمین...و من خیلی برام جالب بود که دیگه هیچ یادآوری ای بهش نکردم و چه خوب که اونم دیگه به روی خودش نیاورد... فقط یکی دوبار بهم گفت بیا بوست کنم و کادوتو بدم...که دیگه اینقدر این حرف برام تکراریه که حالم ازش بهم میخوره... یه اس ام اس جالبی چند روز قبل از روز زن برام اومد که نوشته بود از همین الان روزی یه دور تسبیح بگو...به درکت که کادو نمیخری...به درک که کادو نمیخری...تا برات عادی بشه که کادو نمیخره...البته فقط جنبه ی مسخره بازی بودا... ولی واقعا من اونشب که این اس ام اس ساده رو داد با خودم گفتم به درک که یادت نیست... اوایل خیلی با احساس براش برا هر مناسبتی کادو میخریدم..همه چی خریدم براش...حتی بعضی وقتا الکی براش کادو خریدم...ولی اون حتی مناسبتا رو من یادش میارم ...و تنها تو این دوسال تولدم بود که برام کادو خرید و تبریک گفت...اونم چون 4روز بعد از تولد خودشه و من همیشه یادمه... خلاصه که شنبه خیلی عادی مثل تمام روزا گذت بی هیچ تبریک و کادو و این لوس بازیایی... البته فکر کنم این خصلت بیشتر آقایونه... خلاصه گذشت و من یکشنبه امتحان دو داشتم...بعدش کلاسم کنسل شد و علی هم زنگ زد که بعد ز کلاست بیا اینجا گفتم کنسل شده گفت بیا اینجا منتظرم... رفتم دیدم...خیلی جالب که بساطش پهنه البته شنبه هم بودا...ولی تا دید من رنگ عوض کردم گفت فقط امروزه...حالم خوب نیست و درک کن و از این مزخرفات...هیچی نگفتم ولی یک شنبه که دیدم دوباره پهنه...گفتم علی تو قول داده بودی...با این کارت دوباره زحمتای این دوماه و تباه نکن...البته من خیلی وقت بود که فهمیده بودم هنوز میکشه البته جوری که من نفهمم...ولی خب به روی خودم نیاوردم که جلوی من حداقل نکنه تا شاید به خاطر قولی که به من داده همه چی رو تموم کنه...ولی ... گفتم چرا گفت حالم خوب نیست و تحمل کن و فقط این یکی دوروزه و تمومش میکنم و منم گفتم برام مهم نیست دیگه هرکاری دلت میخواد بکن وقتی من برات مهم نباشم...میخوام این مسائلم برا من مهم نباشه...وقتی تو دلت برا خودت نمیسوزه چرا من دلم بسوزه... گفت میشه امروز ولش کنی...خیلی خستم و داغونم باشه برا یه وقته دیگه...گفتم همیشه همینو میگی..باشه...با اینکه خسته بودم و حالمم خوب نبود هیچی نگفتم یعنی دیگه خسته شدم از بسکه سر این موضوع بحث کردیم... شب به اصرار که من حالم بده و بهت نیاز دارم و تنهام و اینا...نگهم داشت و من با کلی اصرار به مامان شب پیشش موندم...ولی اینقدر خسته بودم و فشارم افتاده بود که زود خوابم برد...خوب بود و هر دفعه که چشمامو باز کردم دیدم بالا سرم نشسته...کلی صداشو شنیدم که قربون صدقم میرفت...فکر میکرد خوابم و منم که مست خواب ولی با هر تکونم میدیدم تکون میخوره...بیدار بود تا صبح ساعت 6 بیدار بود و کلی باهام حرف زد منم هیچ عکس العملی نشون ندادم... فردا صبحم که زود رفتم سرکار... یه دفعه دیدمزنگ زده که رمز و کلمه ی کاربریه فیس بوکت و بده به من...تعجب کردم که برا چی میخوای؟؟؟؟؟ گفت میخوام دیگه بده...دادمش ولی خیلی ناراحت بودم...یه دفعه دیدم همکارم زودی رفت و من و علی هم تنها شدیم...تازه من دیر وقتم کلاس داشتم...رفتم دیدم علی خیلی تو همه و یه جورایی رو اون دنده بود...ناهار و کشیدم و خوردیم و زودی جمع کردیم و یه چایی هم آماده کدیم و خلاصه نشستیم دیدم نه هنوزم تو حال خودشه گفتم چته علی...چرا یه جوری هستی؟؟؟؟؟ گفته نه چیزی نیست ...گفتم اتفاقا یه چیزی هست...دیدم سر حرفش باز شد که تو فیس بوکت کی رفتی...گفتم فکر میکنم7الی8ماهی میشه نرفتم...از همون موقع که با هم بحث کردیم و قرار شد من نرم...دیدم میگه پس چرا هفته ی پیش پیام داشتی و جوابم دادی...گفتم از کی؟؟؟؟ گفت از همون آدم پستی که قرار شد دیگه هیچ ارتباطی باهم نداشته باشین... گفتم چی داری میگی معلومه...دیدم میگه آره معلومه تو 5 می رفتی تو فیس بوک و با دوستت چت کردی...تازه یادم اومد که من دو هفته پیش لبتابه علی رو گرفتم که برم یه کاری انجام بدم...تا فیس بوکم باز شد یکی از اون دوستای اینترنتی خیلی سال پیشم برام پیام گذاشت که کجایی خیلی وقته نیستی ...منم خریت جوابشو دادمالبته هیچ چیز خاصی نبود...فقط دوتا خط که نمی تونستم بیام و گفت شماره بدم زنگ میزنی گفتم دلیلی نمیبینم زنگ بزنم و بعد همین...اینم تازه مال دوهفته پیش که من کلا از ذهنم رفته بود...گفتم من دوهفته پیش که خودت گفتی برو اون کارو بکن رفتم و سریع هم خارج شدم...گفت نه تو هفته پیش رفتی گفتم علی من با لبتاب تو رفتم تازه تو هفته پیش تهران بودی...گفت نه تو 5 می رفتی پیام دادی...گفتم خوب 5 می میشه دوهفته پیش...دیدم گفت اصلا تاریخ برام مهم نیست مگه تو قرار نشد که دیگه نری...گفتم چرا ولی خب اشتباه کردم من فقط رفتم کار خودم و انجام بدم...اون پیام داد و منم کرمم گرفت جوابشو دادم...تازه هیچ چیز خاصی نبود خودت که خوندی... دیدم شروع کرد که تو به من قول دادی و این پسره چی از جون تو میخواد که ولت نمیکنه و اینا...منم که کلا قاطی شم...از رفتارش از حرفاش از اینکه چرا باید میرفته منو چک میکرده...خلاصه که آتیشی شدم و گفتم من هیچ قصدی نداشتم ...من هیچ کاری نکردم که بخوام بترسم...و هیچ دلیلی هم نداره که من بخوام در مورد این موضوع توضیح بدم...من باید اینقدر بد بخت باشم که تو من و اینجوری زیر نظر بگیری و حتی به من تاریخم بدی که فلان تاریخ رفتی و نرفتی و آقا دعوامون شد شدید...البته من کارم اشتباه بود چون علی خیلی سر این موضوع حساسه و من نباید دوباره میرفتم و پیام کاری میکردم...چون یه بار دیگه 1سال پیش سر این موضوع بحثمون شد و علی گفت دلم نمیخواد بری تو فیس بوک و منم عمل کردم...خلاصه من از کارش خیلی بدم اومد از اینکه چرا اینجوری رفته تو فیس بوک منو داره این جوری برخورد میکنه...بحث شدیدی کردیم که آخر به گریه ی من و قهر کردنم تموم شد و من بلند شدم و رفتم خونه...تمام دنیا رو سرم هوار شده بود..دیگه همین مونده بود علی هم تمام کارای سعید و در پیش بگیره... گریه میکردم...از اینکه بابا تمام مردم دنیا فیس بوک دارن...چت میکنن...هزار تا کار دیگه ...من که تازه خیلی وقت بود قید همه چی رو زده بودم...علی یه حرفی زد که خیلی برام سنگین بود...گفت ببین غزل با اینکارات فقط اعتماد منو از خودت سلب میکنی و من دیگه نمیتونم باورت کنم... گفتم چیه چرا یه پیام دادن من که تازه هیچی هم نبوده اعتماد تورو از من سلب میکنه ولی کارایی که خودت تا الان کردی و باعث آزار من شده نتونسته اعتماد منو سلب کنه...گفت کدوم کار من کاری نکردم...گفتم هزار تا کار که فقط منو آزار دادی و به روی خودتم نیاوردی...گفت مثلا...گفتم مثلا همین کشیدن لعنتیت که فقط داری منو نابود میکنی...دیدم میگه نه تو هیچ بهانه ای نداری دوباره میخوای همه چی رو ختم کنی به این موضوع گفتم اتفاقا اینقدر ازت دارم که هنوز تو دلمه ولی اینقدر دوستت داشتم که تا حالا بی خیال همه چی شدم و صبوری کردم...وای که داشتم میمردم...عصبانی بودم...دستام میلرزید و هرسم گرفته بود از خودخواهی این بشر...از اینکه میگفت تو فرق میکنی...از اینکه میگفت من به خاطر تو از همه چی گذشتم چون تو دوست نداشتی...حالا دیگه خیلی وقته چی دیدی ...گفتم عزیزمی...توروخدا نه نگذر خیلی سختی میکشی...وقتی بهت میگم فلان دوستت نیاد اینجا...اون میخواد بیاد فقط بکشه...تو ناراحت میشی و به خاطر من از همه چی میگذری...وقتی میگم فلان دوستت نیاد اینجا...همش با یه زنی میاد و هروز یه دوست زن جدیدی داره تو از همه چیزت میگذری...وقتی میگم علی تریاک نکش...داری خودتو از بین میبری ...اگه نکشی به خاطر من نکشیدی...وقتی از کارمندای قبلیت پیام میاد رو گوشیت و من ناخداگاه میبینم و داغون میشم و تو میگی فقط یه تبریکه و به ظاهر من هیچی نمیگم...تو از همه چیت گذشتی...آره ...تو. دیگه کی هستی...چرا شما مردا اینقدر خود خواهید...بابا من فقط دوتاپیام اونم تو فیس بوک... از یه آدمی که نه تا حالا دیدمش...نه میشناسمش...نه صداشو شنیدم...گرفتم گناه کبیره کردم و اعتماد تو ازم سلب میشه... وااای داشتم خفه میشدم...از این تبعیضی که بین زن و مرده...گفتم چرا همه چی برا شما مردا عادیه ولی برا ما زنا گناهه...چرا وقتی من ناراحتم از اینکه دوستت با دوستش بیاد اینجا منو میخوای قانع کنی که بابا اون دوست اونه و هیچ ربطی به من نداره...من فقط میرم کنارشون...بعد وقتی من با دوستام میرم بیرون...حتی اگه یه ماشینم بوق زد نباید محل بذارم...چون به تو تعهد دارم...خداااااا اینقدر گریه کردم که حد نداشت...گفتم علی دیگه همه چی تومو شد...تا حالا فکر میکردم تو فرق داری...تو با سعید فرق داری... تو بلاهایی که سعید بی خود سر من در آورد و دیگه سرم نمیاری چون میدونی من آزار میبینم...ولی ای وای من که باید رمز فیس بوک من و داشته باشی...علی دلم بد ازت گرفت...علی تو منو از بین بردی... نمیدونم خیلی حالم ازش بد شد...از حرکتش...شاید حق داشت ناراحت بشه...ولی حق نداشت اینجوری باهام حرف بزنه... تمام وجودم از علی گرفت...دیگه تحمل هیچی رو ندارم...خیلی چیزا تو زندگی با علی برام آزار دهنده بود...خیلی چیزا نابودم کرد...ولی با اینکه هنوز مثل روز جلوی چشمامه بازم دوستش داشتم و بهش اعتماد داشتم...نتونستم بی اعتماد باشم...هر حرفی زد پذیرفتم و دیگه کشش ندادم... از اول زندگیم با علی...من یه تکیه گاه میخواستم و نمیدونستم بد جایی دارم تکیه میکنم...از اول اینقدر غرق مشکلاتش شدم که نمیدونم چه جوری این دوسال گذشت... آخه علی از روزی که من باهاش زندگیم و شروع کردم اعتیاد داشت و برخلاف اون چیزی که من فکر میکردم که خیلی جزئی و کمه دیدم نه خیلی هم زیاده...جوری که صبح و ظهر و شب میکشید و بدتر از اون کشیدن شیره بود... خدایا نمیدونم چه طوری دارم این حرفا رو اینجا مینویسم حرفایی که تا حالا برا احد الناسی نزدم... روزی که اومدیم بریم به اصطلاح عقد کنیم...قرار بود ساعت 11 صبح بریم و منم خیلی سر قول و قرار موقیدم...شد ساعت 1 و اونم با عجله و هول هولکی اومد و رفتیم...فهمیدم برا چی دیر اومد و اونم فقط برا کشیدن اون لعنتی...اون روز تمام وجودم پر از غم بود...باهم قرار گذاشته بودیم و میتونستم زیر قول و قرارم بزنم...علی رو دوست داشتم ولی به چه قیمتی...ولی ای کاش همون روز اعتماد م ازش سلب شده بود تا هیچ وقت اینجوری دوسال زندگیم تباه اینکارا ی علی نمیشد... من قبلا هم حسابه دار علی بودم...از یک سال بعد از اینکه من کارمندش شدم...و فکر میکنم از زمانی که علی اعتیاد پیدا کرد کار علی شدید به مشکل خورد جوری که اوایل یه مشکل کوچیک بود و میشد به راحتی حلش کرد ولی از زمانی که نیومد سر کار تمام مشتریاشو از دست داد و این شد که فروش شرکت خیلی کمه با یه بدهی بالا...من تو تمام این مدت خیلی تلاش کردم که نذارم بدهی بالاتر بره و تا حدودی هم موفق بودم...یعنی فکر کنین باید تو این 3سال یه چیزی حدود حداقل سیصد میلیون باشه.. و شده باشه ولی من تونستم رو صد و بیست میلیون نگه دارم این بدهی رو...اینقدر این 3سال گوشزد کردم و داغون شدم ولی هیچ فایده ای نداره...2ساله دارم با علی میجنگم که بیا این لعنتی رو بذار کنار بخدا نابود میشیا ...انگار نه انگار...ده بار گفتم علی مشتری میاد بلند شو بیا سر کار ...علی تو زنگ بزن...علی فلان کن علی بمان کن....واااای که دیگه خسته شدم و هیچ فایده ای هم نداشت... سر اعتیادش از همون اول باهاش شرط کردم که بذاره کنارفکر نمیکردم که اینقدر غرق این لعنتی شده باشه...ولی خب اینم هیچ فایده ای نداشت...از یه طرف دیگه ...مشکلات ریز و درشتی که آقا داشت و من نمیتونستم واقعا هضم کنم...یکیش همینکه بارها بهم میگفت غزل من شاید تو یه جمعایی حضور داشته باشم که چند تا زن دیگه هم باشه...تو حساسیت نداشته باش...غزل من دوستام با دوستاشون میان اینجا تو حساسیت نداشته باش...غزل من اگه تو جمعی هم مست بودم و فهمیدی زنی هم هست حساسیت نداشته باش....آخه کجای یه زندگی نوشته که یه زن نباید به این چیزا حساسیت داشته باشه... گفتم علی من اگه اینار و ازت ببینم قید همه چی رو میزنم...نمیدونم شاید حقم باشه این مشکلات و بکشم از یه لحاظی که نباید از اول وارد این مسیر میشدم...ولی از یه طرف دیگه من نمیدونستم قراره تو یه مسیری بیفتم که هروز تو مشکلات 10سال قبل علی غرق بشم... خیلی خسته شدم...اینقدر که توان هیچ مبارزه و قابله ای رو ندارم... ادامه دارد... [ ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢٥ ق.ظ ] [ غزل ]
[ نظرات () ]
سلام علیکم... دوستای گلم... من الان یک آرایشگر نمونه یم امروز با اجازتون اومدم تو کار رنگ کردن...بهله دیگه امروز با یکی از دوستام قرار گذاشتم که بریم موهاشو رنگ کنم و بعد یه بار دیگه بیاد هایلایت کنم... بعد از اون جایی که شانس من باشه...اومد و برای ایشان یه مسافرتی پیش اومد و صبح فهمیدم نمیاد...خب با کلی ذوق یه نگاه به کاسه ی رنگم و برسش انداختم و گفتم ای داد بی داد... حالا بی مدلی چه کار کنم...گفتم باداباد بذار بلند شیم بریم حالا ببینیم چی پیش میاد... رفتم دیدم ...استادمو گفت همه بلند شن و امروز لباس کار بپوشن...گفتیم آخه مدل نداریم...گفت مدلم میاد براتون...من که دوویدم لباس عوض کردم و اومدم مثل یه دسته گل منتظر وایسادم...ایضا همون کاسه و برس خوشگله هم تو دستم بود باور کنین من شیرین عسل نیستما ولی خب کار کردن و خیلی دوست دارم خلاصه رفتیم دیدیم بهله دیگه یه مدلی دید ما بیکار داریم اون وسط میچرخیم گفت ببخشید خانم میشه رنگه منو برا م بزنید...گفتم بله چرا نمیشه.... خلاصه رفتم و استاد و آوردم و راهنمایی های لازم رو شنیدم و شروع کردم یه رنگ نسکافه ای خوشگل براش زدم...ابروهاشم همینطور... اومدم دیدم ای بابا باید 45 دقیقه صبر کنم...دیدم من بیکارم...هی یه کم اینور اونور رو نگاه کردم دیدمیکی از دوستام دست تهنا داره یه رنگ تنباکویی برا یه مشتری میزنه منم دوویدم گفتم میخوای کمکت کنم...گفت آره و از خدامه بیا...رفتم شروع کردم رنگ کردن...آقا دیدم دوستم جیم زد و منو گذاشت با یه سر که نصفش رنگ شده بود و نصفه دیگش بی رنگ...منم سریع بقیه رنگ و طبق اصول براش زدم و اونم گذاشتم تا زمان45دقیقه ش بگذره...رفتم اون یکی مدلم و چک کردم دیدم خوبه ولی هنوز 15 دقیقه باقی مونده...رفتم گفتم....خانم من بیکارم میشه یه مدل به من بدید...گفت تو که دوتا زدی برو به مدلات برس...گفتم اونا رو چک کردم هنوز زمان شستنش نرسیده...گفت خب کاسه تو بردار بیا تا بهت بگم...منم خندان دوویدم رفتم و دیدم یه بچه ها یه مدل داره میخواد رنگ شرابی بزنه...گفت کمک این براش رنگ بزنید و خیلی برا این رنگ مواظب باشید...خلاصه ما شروع کردیم رنگ زدن و یه نقش و نگار خوش خت و خال براش انداختیم و دیگه وقتی رنگش تموم شد باید میرفتم اون مدل اولیه رو میشستم...بردمش و خوشگل براش شستم...یه رنگ نازی براش دراومده بود که ... دیدم خانمه کلی خوشش اومده بود...گفت خیلی خوب شده و اینا و کلی ممنون مرسی و آخرم خدافظ...رفتم سراغ اون تنباکوییه...دیدم بهله اونم د0 دقیقه دیگه باید بشورم...رفتم یکم استراحت دادم البته نه بشینما...رفتم کنار یه مدل که داشتن براش مش با فویل میزدن و کلی اطلاعات کسب کردم... بعد اومد و دیدم موقعش شده ...سرشو شستم و خدایی این یکی هم یه رنگ تنباکویی با تم شکلاتی براش دراومد وخدایی خوشگل شد...این یکی رو هم رد کردیم و رفتیم شراغ اون سومی که دیگه همه ولش کرده بودن به امان خدا و من تنها بودم...ریشه رو براش زدم و بعد از ده دقیقه ماساژ و استراحت...رفتم موهاشو شستم...وااای که هرچی بگم چه رنگ ناز تیره ای دراومد کم گفتم...خوب سرشو شستم و گفتم مبارک باشه...گفت ببخشید میشه فردا هم بیام شما برام هایلایت در بیارید... گفتم چرا نمیشه... خودم براتون انجام میدم...فردا بیاین...آقا مشتری و مدل فردامونم جور کردیم...دیگه باور کنین جنازه رسیدم شرکت...ولی آی حال کردم آی حال کردم و حالا میفهمم...من عاشق کار آرایشگریم...نه بخاطر در آمدش به خاطر انرژی ای که بهم میده...امروز سه تا رنگ نسکافه ای و شکلاتی تنباکویی و شرابی تیره زدم و با هر کدومش خودمم کگلی ذوق کردم... دیگه واقعا یواش یواش داریم میشیم آرایشگر...خدایی کار با مواد خیلی سخت و پر ریسکه ولی عجب کیفی میده... خلاصه که جاتون خالی...این کلاسم بد پرانرپزیه تو این روزا البته من خدا رو شکر میکنم به خاطر رفتنم.... ممنون از همراهیتون [ ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤۸ ب.ظ ] [ غزل ]
[ نظرات () ]
از سر کار اومد هنوز مات بودم...میخواستیم بریم بیرون یعنی از روز قبل برنامه گذاشته بودیم...آماده شدم دم در بهش گفتم سعید موبایلت یه چند روزی دست من باشه...دیدم یه دفعه برگشت و گفت نه موبایلم و نیاز دارم...یه دفعه تو چشماش نگاه کردم...موبایل و سریع از دستم کشید...گفتم سعید چرا...آخه برا چی....چی تو این ضبط صداها پیدا کردی...میخواستی خوب گوش بدی...زدم زیر گریه...دیدم شروع کرد که غلط کردم و من اشتباه کردم و تموم ...گفتم سعید چیزی که نباید میشد شد... سعید تو همه چی رو نابود کردی...سعید تو با زندگیمون بازی کردی... وااای که چه روزای بدی بود اونروزا...همون روز بود که من با علی در مورد زندگیم مشورت کردم و من باب آشنایی نزدیکمون از اونجا شروع شد... خلاصه گذشت به خانواده ها کشیده شد...چیزی که من همیشه ازش میترسیدم...نمیخواستم تو زندگیم هیچ کس دخالت کنه...سعید بی اراده بود و دهن بین...هر کی هر چی میگفت سریع میپذیرفت و این برا من خیلی سخت بود که مرد زندگیم همچین آدمی باشه... رفتیم مشاوره....دکترم گفت خانم این یه نوع وسواس فکریه...گفتم آقای دکتر این خواهراشم خیلی راحت هستن...چرا فقط برا من اینجوریه...گفت میترسه....این یه ترس ناخداگاهه...میترسه از دستت بده و به خاطر این میخواد جلو جلو مبارزه کنه... باهاش صحبت کرد..من باهاش دعوا کردم...قهر کردم...صحبت کردم...محبت کردم...سکوت کردم و هیچ تاثیری نداشت...خودمم دیگه خسته شده بودم...از همه ی چیزایی که نداشت...از همه چیزایی که نداشت و فکر میکرد بهترینه...از همه ی سختیایی که کشیده بودم و خانوادش فکر میکردن بهترینه... از همه چیزایی که از دست داده بودم و دیگه قابل برگشت نبود...سعید هیچ وقت برا من همون سعید نشد...روزی که رفتم دادگاه...بدیترین روز زندگیم...یعنی 89/4/9...فکر میکردم همه چی شوخیه...خسته بودم ولی از طلاق میترسیدم... هیچ کس همراهم نبود...تنهای تنها...روزایی که مرگ خودمو با چشمام دیدم... روزی که تو شهر خودم احساس غریب ترین آدم دنیا رو داشتم... روزی که خونه ی آرزوهام ویرون شد...سعید عین یه مجسمه بود حتی هیچ حرفی هم نمیزد...هیچ تقلایی نکرد...مهریه رو بخشیدم و اون چه راحت قبول کرد... هیچ صدایی از این آدم در نیومد که من حداقل بفهمم اون همه عشقی که این دم ازش میزد دروغ نبوده...که اون عاشقم بوده...که دوستم داشته...که دوسال زندگیه من نابود نشده...خدااااااا چه روزایی بود...وقتی رفتیم دفتر خونه و حتی اونجا نگاهمم نمیکرد...وقتی نشسته بودیم و اون هیچ عکس العملی نشون نمیداد...راستش یه چیزی بگم که هیچ وقت بعد از جداییم نگفتم و اون اینکه....اون روز خیلی منتظر حرف زدن سعید بودم...شاید مسخره باشه...تمام مدت دلم میخواست یه عکس العملی نشون بده... داشتم میمردم...از تنهایی ...از اینهمه حرف دروغ شنیدن...از اینهمه راحت جدا شدن... از اینکه تاگفتم مهریم و میبخشم سریع قبول کرد... وااااااااای که ای کاش هیچ موقع اونروزا دیگه برا من و دیگران پیش نیاد.... روزی که تو در دادگاه بهم گفت کلید خونمو بده...گفتم خونه ی تو...ای خداااا چرا زودتر نفهمیدم...چرا اینقدر تحقیر...دادم و یه حرف شنیدم...اونم اینکه اسبابتو زود بیا ببر...گفتم من آخر هفته میام و وقتی گفت اگه تا پس فردا نیای اسبابت وسط کوچه است...انگار تمام دنیا رو سرم خراب شد... گفتم این وسیله ها وسیله هایی بود که یه روزی با عشق بازشون میکردیم...من به تو بد نکردم که جوابمو اینطوری بدی...ولی امان ....امان از وقتی که یه زندگی دیگه زندگی نباشه... تمام روزام گذشت...فکر کردم...سعید از اون دسته مردایی باشه که حتی اگه از هم جدا هم بشیم بازم برمیگرده...ازم راحت نمیگذره... ولی گذشت...بعد از رفتنم ازون خونه...هیچ تماسی باهم نداشتیم...سر راهم نیومد...هیچ پیغامی ازش نیومد...و براستی زندگیمون تموم شد...و انگار اصلا زندگی ای وجود نداشته... و چه راحت 3 سال از بهترین روزای زندگی من به خاطر یه شک بیمورد تباه شد... گذشت و گذشت...تمام لحظه هایی که تا به الان داشتم...خدارو به خاطر اینکه بهم استقامت داد و کمکم کرد تا تصمیم بگیرم...و تن به جدایی بدم شکر کردم... از طلاقم راضیم...همیشه خوشحال بودم...و هروز دارم بیشتر پی میبرم که کارم جز خوبی هیچی برام نداشته... خدااااایا شکرت که بهم توان مقابله دادی... و اما دلم میسوزه...از اینکه سعید میدونست من چقدر عاشق زندگیمم...میدونست من آدمی نبودم که بخوام همه چی از بین بره و اون بود که شم و بی اعتمادی رو انداخت تو زندگیمون... من منتظرش بودم...خیلی زیاد...نه اینکه دوباره باهم زندگی کنیما اصلا... منتظر این بودم که اون همه چیزایی که گفته بود رو بهم ثابت کنه...اینکه من بدون تو نمیتونم زندگی کنم...من عاشقتم...من هیچ کسی رو به جز تو ندارم...و هزاران چیزی که من خودمو با اونا دلخوش کرده بودم و چه حیف که تمامش یه دروغ خیلی خیلی بزرگ بود... من هیچ وقت سعید رو به خاطر دروغاش نمیبخشم...سعید منو برا عشق و عاشقی و زندگی نمیخواست...در صورتیکه وقتی من بهش بله گفتم تصور یه زندگی عاشقانه داشتم...ولی اون منو به خاطر تمام شبایی میخواست که تو رخت خواب کنارش باشم...زود زن گرفت تا جای منو با یه زن دیگه پر کنه...آدمای اینجوری رنگی از انسانیت نبردن... به خاطر تمام شبایی که من با عشق بودم و اون به قصد کیف و لذت...ازش نمیگذرم... دلم خیلی خیلی از نامردیش پره... و انتخاب سعید که تو اون موقعیت اشتباه محض بعدیم بود...خسته شدم...از همه ی آدما خسته شدم... اینقدر که دیروز برای اولین بار دلم میخواست بمیرم... دلم از علی هم گرفته...بازم دارم نامردی میبینم...خداااااااااا تو که سختیای منو دیدی... چرا گذاشتی دوباره گول و فریب حرفای یه مرد دیگه رو بخورم... خدایا من طاقتشو ندارم... اینقدر حالم بده که حتی نمیتونم توصیفش کنم...علی هم داره کارای سعید و تکرار میکنهو این یادآوری خاطرات چقدر تلخه...حالم از هرچی زندگی مشترک و زن و شوهریه داره بهم میخوره... دلم یه آرامش ابدی میخواد...دلم میخواد علی هم به سرعت سعید از زندگیم بره بیرون...دیگه دارم از بودنش خیلی اذیت میشم... حالم ازش بده...خیلی دلم ازش گرفته [ ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٤:۱٦ ب.ظ ] [ غزل ]
[ نظرات () ]
این یه پست اختصاصیه برا عزیز خاله.... روزی که به دنیا اومدی...منم با اومدنت متولد شدم...عاشقت شدم...خواستنی بودی و من تمام وجودم و عاشق تو کردم... امروز 4سال از اومدنت میگذره...هروز بیشتر از روز قبل خواستنی میشی...میدونی تو تمام این 4سال اتفاقایی برا من افتاد که روزی که به دنیا اومدی تو مخیلم هم نمیگنجید... روزی که متولد شدی با تمام سختی ها اومدم بیمارستان...هیچ کس به غیر از مامانی و مامان جونت پیش مامانت نبودن...اومدم تا اولین کسی باشم که تولدت رو تبریک میگه... تو زندگی منی...روزایی که میبینمت...با دیدنت انگار بزرگ شدن زندگیمو میبینم...وای که وقتی به دنیا اومدی 18 ساله بودم...هنوز اینقدر بزرگ نشده بودم که راز تولدت رو بفهمم... هستیه من...هر لحظه با خنده هات خندیدم...با گریه هات گریه کردم...روزایی که میومدی خونمون...اول سراغ از من میگرفتی و میدونستی که اولین کسی که مشتاق دیدنته منم... تو بزرگ شدی...4سال پیش همین لحظه تازه اولین نفساتو داشتی تو این دنیا میکشیدی و وقتی خبر سلامتید به ما رسید انگار تمام دنیا رو فتح کردیم...با نیلو دوتا داداشات (به قول خودت)تو خونه رقصیدیمو رقصیدیم... مهدی، عزیزم تو شوق زندگی رو در من به وجود میاری...اگه دو روز بشه سه روز و ازت بی خبر باشم...دلم برات تنگ میشه...صدات و خنده هات یه انرژیه مضاعفه برام.. تو عزیزی...تو شیطونی...و شیطونیات منو به وجد میاره...شاید هیچ کس نفهمه چقدر بودنت برا من مهمه...روزایی که مامانت باهات دعوا میکنه و کتکت میزنه...انگار تمام بدنم درد میگیره...وقتی قهر میکنی و باید بیام نازتو بکشم...وقتی خوابم و تا میرسی میپری تو بغلم...وقتی شب میخوای خونمون بخوابی و میگی من رو تخت خاله میخوابم...تمام اینا هدیه ی خداونده که از طرف تو به من میرسه... مهدی تو هر سالی که 1سال به عمر قشنگ تو اضافه شد...هزار اتفاق تو زندگی من افتاد...من تو تمام سالهای عمرم عاشق هیچ کسی به غیر از تو نبودم...وقتی میچلونمت انگار تمام خوشبختیا به سمتم سرازیر میشه... تو هم به اندازه ی من عاشق منی...اینو همه از رفتارات فهمیدن...وقتی هر دوتا خانواده میگن معلوم نیست چه کار کرده که بچه این قدر عاشقشه یعنی اینو دیگرانم فهمیدن...من هیچ کاری نکردم که تو عاشقم باشی...من عاشقت هستم... پاکی تو و زیباییت انگار تمام وجودم و به آسایش دعوت میکنه... عزیز دلم... اینو هیچ وقت فراموش نکن که تو شوق زندگی رو در من به وجود میاری... هر سال هم که بشه حتی وقتی یه مرد بزرگ بشی...باز هم این روز را فراموش نمیکنم...هر سال این روز...این لحظه برا من مقدسه...چون موجودی به پاکی و زیبایی و معصومیت تو متولد شد... مهدی اینو فراموش نکن که خاله عاشقته... تولدت مباااارک.... راستی امزورم زنگ زدم و بهت تبریک گفتم...گفتم عزیزم تولدت مبارک...گفتی خب باشه...گفتم نه بگو ممنون...گفتی میزنم تو کله ی پوکتا...منم گفتم باشه منم جیگر تو رو میخورم...گفتی باشه... مهدی عاشقتم... تولدت هزاران هزار بار مباااااارک [ ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٦ ب.ظ ] [ غزل ]
[ نظرات () ]
روزا خیلی تند تر از اونی که فکر میکردم میگذشت و من همینجور خودمو زدم به بیراهه که همه چی آرومه...در صورتیکه هروز داشت چیزایه جدید از اختلاف برام روشن میشد... من کلا آدم سازگاریم ...یعنی خیلی سریع با آدما یاطرافم و شرایط اطرافم میسازم و یه جورایی خودمو با شرایط یکسان میکنم... با خانواده ی سعید خوب بودم ولی تو دلم کلی ازشون گله مند بودم...اونا هم از دست من راضی بودن ولی فکر کنم تو باطن از دستم گله مند بودند...روزی که قراره ازدواج گذاشتیم...با خودم میگفتم غزل تو میتونی همه چیزو عوض کنی...سعید انعطاف پذیره...زندگیتون همیشه اینجوری نمیمونه...با خودم عهد بستم که زندگی کنم...زندگی بسازم...عروسی کردیم...شب عروسیمون همه یه جور خاصی نگاهمون میکردن ...انگار براشون تعجب بود که چرا اینجوری؟؟؟؟؟؟؟ همه بهم تبریک گفتن و در کنارش یه جمله ی دیگه...که دختر تو خیلی سرتری...تو با این خانواده چه کار داشتی...خالم وقتی میرقصیدم با حسرت نگاهم میکرد تمام مدت یه غم خاصی تو نگاهش میدیدم...یه بار شنیده بودم که اگه چشم کسی دنبال کسی باشه اون طرف خوشبخت نمیشه...من اصلا آدم اعتقادی ای نیستم ولی بارها به خودم و خالم و پسر خالم فکر کردم... اون شب سعید خیلی عاشقانه من و بغل کرد...با اینکه هیچ کار مهمی نداشتیم ولی خب بازم اون شب شب اول زندگیمون بود...خوشحال بودم...از اینکه خودم شدم خانم خونه...زندگی مال منه....من شدم همه کاره ی خونم....حس قشنگی بود...خونه ی من...خونه ی ما... مشکلات منو سعید از یک ما بعد از عروسیمون شکل جدیدی گرفت...هم من مقصر بودم و هم اون...بارها شده فکر میکنم که ای کاش منم تو بعضی مسایل بیشتر کوتاه میومدم... از اون شب لعنتی که یه مزاحم تلفنی به من زنگ زد و من تا اون موقع نمیدونستم سعید هر لحظه تلفن منو چک میکنه...اونشب باهم بحثمون شد...تو آشپزخونه بودم که دیدم سعید صدام کرد که غزل این شماره ی ناشناس رو گوشیت کیه...هول کردم...با اینکه هیچ موضوعی نبود ولی ترسیدم و چه ترس بی موقعی بود اون شب...گفتم نمیدونم مزاحم بود گفت جواب ندادی...از ترس گفتم نه...در حالی که امان از سعید که حتی تایم صحبت من با اون مزاحم رو هم دیده بود و این دروغ از ترس من به یک باره زندگیمون و دگرگون کرد...گفت چرا دروغ میگی...تو 1.30دقیقه باهاش حرف زدی...خشکم زده بود... از چک کردن سعید...از دروغی که خودم گفتم از توضیحی که باید ناچار در مورد تلفن خودم میدادم...و این بود یه استارت تازه برای بدبینی...شک...تردید و در آخر جدایی... بارها میگم اگه سعید اونشب اون موضوع رو کش نداده بود هیچ موقع به اینجا نمیرسیدیم...من با دروغی که فقط خدا میدونه از ترسم گفتم اعتماد سعید و به حرفام نابود کردم...سعید از اول عروسیمون منو چک میکرد ولی من حتی به ذهنمم خطور نمیکرد...من این چیزا رو برا خودم درو میدیدم... اون شب با دعوا و قهر و بحث تموم شد ...اما از فردا روز ی نو برای تمام مشکلات ما بود...این وسط ما خودمون درگیر این مشکلات بودیم که هروز از خانوادش یه پارازیتی میرسید...خواهرش به ما میگفت بابا به شما بیشتر میرسه و اون داداشم غصه اش شده و ناراحته...بعد داداشش میومد میگفت...چرا برا شما فرش خریدن برا من نه... اون خواهرش میگفت حالا سر کار میری غذاتو چه کار میکنی...مامانش میگفت نزار سعید عصرا بیاد دنبالت...واااای که هروز یه چیز جدید.... صحبت کردم...خندیدم...جنگیدم...گریه کردم...توضیح دادم...داد زدم...مهمونشون کردم...گردش رفتیم....ولی امان از وقتی که خشت اول خونه کج باشه این دیدواری که آدم میخواد بسازه تا آخر کج میره... من آدمی هستم که تا اونجایی که توان داشته باشم با یه موضوعی میجنگم و وقتی دیدم نمیتونم موضوع رو عوض کنم کلا از فکر اون موضوع میام بیرون... از هیچ کدومشون کینه نداشتم...ولی دیگه از تک تکشون خسته بودم... اگه جمعه میشدم و ما نمیرفتیم خونه هاشون گله بود که پیشت گله میرسید...چه از طرف خانواده ی خودم چه از طرف خانواده ی سعید...هیچ کس ما رو نمیذاشت به حال خودمون...وقتایی هم که به حال خودمون بودیم...اینقدر سعید بد گیر میداد که منو عاصی میکرد...بارها میرفتم دستشویی تا میومدم میدیم سعید سراغ گوشیمه... یکی دوبار حس کردم کیفم و میگرده...وااای که چه روزای نحسی بودن اونروزا... حتی مسافرت رفتنمونم به اختیار خودمون نبود...هیچ چیز رنگ طبیعی خودشو نداشت....یه روز سعید بهم پیله شد که تو واقعا قبلا هیچی تو زندگیت نبوده...گفتم ببین عزیزم من تا اومدم سر از تخم در بیارم و بفهمم زندگی چیه وارد زندگیه مشترک با تو شدم...من هیچ گذشته ی سیاهی ندارم و واقعا هم نداشتم...باور نمیکرد هی گفت و گفت تا گفتم ببین من یه خلاف سنگین داشتم و اونم چت بود...من بعضی وقتا میرفتم و چت میکردم و اونم دیگه از وقتی با تو آشنا شدم دیگه همه چی تموم شده... با چرب زبونی که من تا حالا دنیای چت و ندیدم و بیا باهم بریم ...منو کشوند تو چت...اشتباه محضی که کردم ....رفتیم و همش به 10دقیقه نرسید که اومدیم بیرون...و اما شکل جدید مشکلاتم با سعید...از بعد از چت کردن بود...آدم هرچه قدر هم که با زندگی و شوهرش رو راسته ...به نظر من هیچ زن و مردی نباید در مورد خصوصی هاشون برا هم بگن ...دست خود آدم نیست...بدبینی چیز خیلی مخرب و بدیه... من هیچ گذشته ی بدی نداشتم از هیچ چیزی نمیترسیدم...ولی اشتباهم این بود که تو اون مشکلات دم از چت زدم... سعید به همه چیزم گیر میداد دست خودش نبود یه نوع وسواس فکری که داشت دیوونه اش میکرد...من هیچ کاری نمیتونستم بکنم...نمیتونستم از آینده م بگذرم و نرم سر کار...با اون حقوق بخور نمیر سعید تا آخر عمر باید همینجوری میموندیم... از یه طرف غرورم جوونیم واحساسم داشت لگد مال میشد...خانواده ی من هیچ کاری نمیکردن به غیر از اینکه یکم بیشتر سعید و تو این باتلاق هل بدن...خب اونا هم به قول خودشون حق داشتن...دختر مثل دسته گلشون و داده بودن و حالا دامادشون هنوز یه سال نشده داشت بلاهایی سرش میاورد که عمرا اگه قبلا دیده بودم...اونا نگران من بودن و برا همین سعید با این کاراش کلا از چشم خانوادم افتاد...دیگه رفتن خونه مامانم با دردسر بود...سعید معذب بود و اونا هم همینطور...وقتایی که میرفتیم انگار غریبه میرفت اونجا خواهرام سر و سنگین بودن...سعید هم انگار وارد جهنم میشه البته بیشتر به خاطر اینکه مناونجا بیشتر میگفتم و میخندیدم...سعید نمیخواست از کنارش تکون بخورم...نمیخواست با مامانم تو آشپزخونه تنها بشم...نمیخواست و نمیخواست و نمیخواست.....تا دیگه صبرم تموم شده...هنوز با اینکه سختی زیاد کشیده بودم بعد یه سال زندگیم و دوست داشتم...برا سعید تولد گرفتم...خانواده ی خودمو اون و دعوت کردم...کلی خونه رو تزئین کردم...گل خریدم...میوه ...شام...کیک....همه رو خودم با کلی ذوق خریدم...گفتم محبت محبت میاره...بذار همه دور هم جمع بشن...بگن بخندن...واااای که کلا از جریان دعوای عقمون خواهر من و خواهر سعید چشم دیدن همو نداشتن...ولی برا من مهم نبود...من زندگیه خودمو میخواستم... جشن خوب بود و با تمام خوبیاش تیکه بود که از طرف خانواده ی سعید میشنیدم...نمیخواستم ازم به قول خودشون تعریف کنن.من حالم از اینجور آدما بهم میخوره...هی به سعید گفتن خوش بحالت...تو زند داری ما هم داریم...شوهر خواهراش ول نمیکردن...به به برات کیکم که خریده....به به چه کادویی هم که داده...به به هی هم که عکس میگیره...خداااااااااا من نمیخوام کسی با تعریفاش زندگیمو بپاشه...سعید هر لحظه بیشتر میخندید و چشماش بیشتر برق میزد ولی خواهراش و زن داداشش هر لحظه بیشتر معذب میشدن... یه اشتباه دیگه و بزرگی که ما کردیم این بود که ما 6ماه مستاجر بودیم و به اصرار خانواده ی سعید رفتیم خونه یاونا...بقیه ی مدت زندگیمون رو خونه ای که جدا کرده بودیم و تو خونه ی مامانش بود زندگی میکردیم... من اونجا رو دوست نداشتم...ولی به خاطر سعید و مشکلات مالیش پذیرفتم که ای کاش گدا میشدیم و اونجا نمیرفتیم...نزدیک شدن من به اونا انگار این بود که دیگه میتونن با خیال راحت نفس بکشن...فکر سعید و نمیدونم...مالی بود...امنیت بود...خیال راحتی خودش بود...اعتماد بود نمیدونم...هر چی بود ما رو به سرا شیبیه زندگیمون انداخت...تا با سعید بحثمون میشد مامانش و باباش و خواهراش میدوییدن وسط... وای که یادآوریش چقدر عذاب آوره... میخواستیم بریم کیش...یعنی من که نمیدونستم...یه روز رفتم سر کار و دیدم سعید زنگ زد...گفت غزل پسر داییم با بابا و مامانش و اینا میخوان برن کیش ...هی اصرارا داره ما هم بریم...چه کار کنم...یه دفعه کلی دلم خواست بریم...گفتم نمیدونم هر چی خودت میدونی ولی اگه شرایطش جوره میخوای بریم؟ دیدم گفت شرایطش خیلی خوبه ولی من پول ندارم اگه تو داری بریم...یه لحظه قید عیدی و حقوقم و زدم و گفتم مهم نیست من این پول و تو خونه خرج میکنم حالا چه فرقی داره بریم مسافرت بهتره...یه هوایی هم عوض میکنیم... گفتم باشه من یه مقداری دارم تو هم یه مقداری بیار و باهم میریم...دیدم گفت نه رو من حساب نکن اگه خودت داری بریم اگه نه من هیچی ندارم...خیلی ناراحت شدم و گفتم باشه بذار ببینم میتونم مرخصی بگیرم... قطع کردم و حالم خیلی بد بود...دلم میخواست سعید به من نمیگفت شب که میرفتم میدیدم بلیط گرفته و منم که خودش میدونست اگه قصد مسافرت باشه بی پول نمیرم...از حرفاش بهم برخورده بود...من باید بعد از 1سال اونو میبرم سفر یا اون...زنگ زدم و گفتم باشه سعید مشکلی نیست برو بلی بگیر من یه مقداری دارم و با همون میریم...گفت چقدر گفتم برا چی میپرسی..گفت میخوام اگه کمه خودمونو مچل نکنیم...گفتم ...گفت نه کمه ببین میتونه از آقای فلانی(یعنی علی هنوز اونموقع کارفرمام بود)یه مقداری مساعده بگیری...این کمه...وااااای که ناراحتی از تمام وجودم میبارید ولی قبول کردم...احتیاج داشتم...به فضای کیش خودم نیاز داشتم و به خاطر خودم تمام خفتشو پذیرفتم...رفتیم و روزی که میخواستیم بریم...خانواده ی سعید یه لیست بلند بالا برا خرید دادن...گفتم ما پول زیاد نبریم با خودمون ولی اگه دیدم میخریم...وسیله های کیش اینقدر گرون بود که اگه میخواستم برا هر کدومشون یه تیکه چیز بخرمباید تمام پولمو خرید میکردم برا دیگران و اونوقت گشتن خودمون هیچی...گفتم سعید برا هیچ کس هیچی نمیخریم...نه خانواده ی من نه تو...گفت باشه به شرطی عمل کنی...من یه عادت بدی هم که از اول زندگیم در مقابل مردم دارم اینه که دوست ندارم...وقتی با یه مردم...من دست تو کیفم کنم...دوست دارم خریدی هست...خوراکی هست...هرچی هست مردم بخره وحساب کنه...برا همین قبل سفر تمام پولمو به غیر از 120تمونش دادم به سعید...انگار نه انگار که فرقی میکنهالبته برا منم فرقی نمیکرد..خدا میدونه من خودم میخواستم...هیچ کسم زورم نکرده بود...ولی برخورد سعید برام قابل هضم نبود...لوازم آرایشی میخواستم...میگفت این گرونه این ارزونه...لباس بود همینطور...وااای که یه چیز که با ذوق میرفتم سراغش...همش با نه و آره یسعید مواجه میشدم..خلاصهکه اذیتتون نکنم...سرجمع مسافرت خوبی بود در حین اینکه بدی داشت...ولی من به آرامش خودم فکر میکردم...یه چندتایی عروسک و مجسمه و لباس بچه گونه دیدم...با کلی ذوق خریدم...ذوق میکردم...لباس رو بغل میکردم..نازش میکردم...بوسش میکردم...دلم میخواست زودی همه چی درست بشه و زودی خودمون بزرگ بشیم تا یه نی نی بیاریم...با کلی عشق لباس برا بچه ای گرفتم که هیچ موقع مال من و سعید نبود... وقتی رفتیم...خانوادش چنان بد برخورد کردن که من شوکه شدم از برخوردشون..که چرا هیچی برا ما نخریدی...این برام بیشتر سخت بود که حتی برادرشونم با پول من اومده بود و اونا سفارش داده بودن که به قول ودشون برادرشون براشون بگیره...انگار من مخالفتی داشتم...سعید خودش حتی 50تومنم تو جیبش نداشت....وااای که چقدر حرفاشون برام غیر قابل هضم بود...نمیفهمیدمشون...واقعا نمیفهمیدمشون... همون روزای خرداد ماه 3سال پیش...سعید کاری با من کرد که زندگیمو اعتماد مو دیدم و دگرگون کرد...تازه از سفر برگشته بودیم...هنوز خوشیهایی که در کنار سختیها بهم گذشته بود تو ذهنم بود و آرامش روحم از خاطرات خوبمون بود... کار سعید برا من قابل بخشش نیست...هیچ موقع... یه رو نمیدونم حالا چندم ولی دقیق یادمه خرداد ماه بود...حالم خوب نبود...نمیخواستم برم سر کار...موندم خونه و هرچی هی سعید گفت گفتم حال ندارم...نمیرم...پیله کرد که چرا دیشب نگفتی...گفتم چون صبح حالم خوب نبود...دیدم گفت باشه منم نمیرم...تعجب کردم ولی دیگه برام عادی بود این شکاش ...گفتم بهتر یه امروز و برا خودمون خوش میگذرونیم...دقیقا دوشنبه بود...یه چندباری گفتم اگه کارت به مشکل میخوره بلند شو برو دیدم نه بد شکی هم کرده که حاظره تا شب از کنار من تکون نخوره...دوتاییمون تو حال خوابیدیم...یه دفعه دیدم مثل برق گرفته ها بلند شد وحالا فکر کنین باید 8 میرفت ساعت 10بود گفت من میخوام برم...گفتم میگه نگفتی نمیری؟گفت نه باید برم کار داریم... رفت تو اتاق خواب و بعدم سریع رفت...شک کردم به رفتارش...ولی هیچ موقع به ذهنمم نمیرسید که درجه ی شکش اینقدر بالا باشه... هی من تا ظهر یکم خوابیدم...دوش گرفتم...غذا درست کردم...مامانش اومدیکم نشستیم حرف زدن...مامانم زنگ زد...خود سعید دو سه بار زنگ زد....تا گذشت و سعید ساعت 2 اومد...دیدم بعد از ناهارکه من رفتم ظرف بشورم رفت تو اتاق خواب و هنزفری گذاشت و بعدم موبایلشو گذاشت تو شارژ بعدم بلند شد و رفت سرکار... منم شک کردم...به حرکاتش...رفتم سر موبایلش...دیدم...3تا ریکورداز تاریخ امروز داره...ضعف کردم...همینجوری نگاه میکردم به گوشی ای که تودستام بود و هنوز گوش نداده تمام زندگیم مثل فیام از جلو چشمم گذشت...دنیا برام سیاه شد...سعید سعید من انتظار این یه کار و ازت نداشتم... گوشی تو دستم بود همینجور بهش زل زده بودم...حالم داشت بهم میخورد...از خودم ...از سعید از زندگیم...تمام دنیا برام تاریک شد...احساس کردم تو وجودم یه چیزی ریخت ...مثل اینکه یه سنگ زده باشی تو شیشه و شیشه رو با یه ضربه کامل بیاریش پایین....هیچی نمیتونستم بگم...حتی اشکمم نمیومد...فقط خودم بودم و خودم...یه زندگی داغون...یه زندگی که در عرض 1سال تمام دیوارای اعتماد ریخته بود... فقط چند بار این جمله رو با خودم تکرار کردم...سعید تو با من چیکار کردی...سعید تو با زندگیمون چه کار کردی و بعد فقط و فقط گریه بود... ادامه دارد [ ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠۳ ب.ظ ] [ غزل ]
[ نظرات () ]
سلام به همه ی دوست جونای گلم... قرار بود تو این پستم در مورد زندگیم باسعید بنویسم و توضیحات خاص بدم... اول بگم که من الان دقیقا 1سال و 10ماه و 17روزه که جدا شدم....تو این مدت زندگی خاصی رو تجربه کردم که هیچ موقع اصلا به ذهنمم خطور نمیکرد که اینجوری باشه... میدونید تو جامعه ی ما همه چیز شکل و شیوه ی خاص خودش رو داره...و بدتر از اون طلاقه... من روزی که تن به ازدواج دادم واقعا آرزو هایی داشتم که هیچ موقع فکر نمیکردم قراره برا بدست آوردنشون هزینه ی گزافی بدم... روزی که سعید اومد خواستگاریم...همزمان با سعید خواستگارای دیگه هم داشتم...نمیگم خیلی خوشگلم یا مثلا خیلی خوبم ...ولی هرچی که تو محله ای که ما زندگی میکنیم همه همدیگه رو میشناسن و خب منم یه جورایی شرایط خاص خودم رو داشتم...اول از این لحاظ که فامیل مامانم و همچنین بابام یه فامیل سرشناسن تو محله...بعدم اینکه کلا من از اول تو فامیل تو چشم بودم که بله این که داره همه رو رد میکنه برا ازدواج قراره پسر سردار و الدوله بیاد بگیرتش....چون از فامیل زیاد خواستگار داشتم....از لحاظ شکل و قیافه و هیکلم بگم که تا حالا هم چیزی نگفتم ...اینکه من پوستم سفیده...چشمام سبز مایل به آبیه...موهام بوره و بلند...قدم 164و وزنم 58...تقریبا میشه گفت یه آدم نرمال...یعنی وصفی که فامیل داشتن این بود که خواستگار خوبی برا من میادو منم بهترین مورد انتخابی رو خواهم داشت... خلاصه که سرتون و درد نیارم...روزی که اینا اومدن تمام ذهنم درگیر درس و کنکور دانشگاه بود..اونروزا خیلی فعال بودم...درس میخوندم و یه جورایی تو دفتر مدرسه خودم و جاداده بودم...شوارا بودم و هزار تا منصب دیگه داشتم که قبلا توضیحش و دادم... یه جورایی همه بچه های مدرسه چه از پایه ی خودمون چه از پایه های دیگه میشناختنم...همه چیز خوب بود...واقعا دلم یه درس و دانشگاه خوب میخواست...همزمان سال سوم دبیرستانم ...با خانواده ی خالم سر موضوع خواستگاریشون از من بحثم شد و همه یدایی و بابا بزرگم و همه موافق بودن ولی خودم اصلا دلم با ازدواج باهاش نبود...همش میگفتم نه...حتی یه بار در تنگنای شدیدی منو گذاشتن و اون این بود که خالم زنگ زد خونمون و به مامانم گفت ما شب میایم این دوتا رو برا هم نامزد کنیم...من به قدری عصبانی بودم که سر داد و بیداد و گذاشتم که کی به شما اجازه داده و من نمیخوام ازدواج کنم زور که نیست و خلاصه خالم گفت باشه هر جور میخوای ما دیگه نمیایم و حالا میبینیم که واقعا نمیخوای ازدواج کنی یا ما رو نمیپسندی... خلاصه که گذشت و داییم اومد خونمون و منو کشید به داد و بیداد که چرا اینجوری میکنی...تو یه فامیل و به هم ریختی و حسابی به من درو وری گفت البته بگم که من اصلاا بی زبون نبودم و هرچی میگفت جواب میدادم...ولی یه جایی یه حرفی زد که چنان بغض کردم و لج که نمیدونم بگم ازدواجم از اونجا نشئت گرفت یا نه ولی هرچی که ضربه ی بدی برامن بود...گفت این فکرا رو از ذهنت بیرون کن که اگه کنکور دادی و یه شهر دیگه قبول شدی ما میذاریم بری و نخیر...اینجوریا نیست...همینطورم فکر نکن ما میذاریم به راحتی با کسی که دلت میخواد ازدواج کنی و منو بگو با اینکه بغض بدی داشتم...گفتم فکر نمیکنم به شماها ربط داشته باشه که من کجا میرم درس میخونم و با کی ازدواج میکنم...اگه قراره کسی برا من تصمیم بگیره اون پدر و مادرم هستن نه شما...بعدم تو اگه دختر خودت تو شرایط من بود بازم اینا رو میگفتی و هرچی که روزای بدی رو گزروندم و اونم فقط برای اینکه خالم و پسرش منو خیلی دوست داشتن و از شانس بد من پسرخالم همه چی تمام بود...حتی بارها بعد به این نتیجه رسیدم که با سعید از زمین تا آسمون اختلاف دارن....پسر خالم برای خودش صاحبکار بود و درآمد بالایی داشت...قیافهی خوب داشت...خونه ماشین ...فرهنگ و مهمتر از همه اینکه اخلاق خوبی داشت ولی من نمیدونم برا چی لج کرده بودم اول از همه با خودم وبعد هم با اطرافیانم...فکر میکردم میخوان بهم تحمیل کنن.... نمیتونستم قبول کنم که دوست داشتن اینا واقعیه...میترسیدم که نکنه خالم داره پسرشوزور میکنه و بعد هم فهمیدم این همه بحث فقط از طرف خالم بوده و با اینکه پسرشم منو دوست داشت ولی این خالم بود که منو بیشتر میخواست... هرچی بود روزای سخت و پشت سر گذاشتم و تموم شد...ماجرای پسرخالم با محکم نه گفتن من به همه ی فامیل تموم شد...یه مدت کوتاهی گذشت و من نمیدونم بگم بچه گی...سادگی...دلسوزی...لجبازی یا هرچی...تن به ازدواج باسعیدی دادم که اصلا نه خودش و نه خانوادش اون کیس مورد نظر من نبودن.... هرچند تو این ازدواج فقط خودم مقصر بودم چون من میباید مثل همون نه محکمه به سعید میگفتم و همه چی عوض میشد... اومدن و رفتن و دوماه تمام درخواست میدادن که بیان خواستگاری و من یه کلام میگفتم نه... اینقدر اومدن و رفتن تا من رضایت دادم که فقط یه جلسه همو ببینیم و من محکم همون نه رو بگم... با تمام تعریفایی که خودم از نه گفتن داشتم...ولی باز هم همون شور خواستگاری بود که تو تمام وجودم اومده بود...من تا به اون روز هیچ خواستگاری رو تو خونه راه نداده بودم و همون اول میگفتم نه...و این اولین تجربه ی خواستگاریه من بود...روزش دل تو دلم نبود استرس خاصی داشتم....شب قبلش خواب نداشتم...همه یوجودم یه حس قشنگی بود با اینکه جوابم منفی بود...دلم بلند بلند میتپید و احساسی که داشتم ناگفتنی بود... من دختر خیلی با احساسی بودم و فکر میکردم تمام دنیا اونروزا مال منه...نه به خاطر اینکه میخواستم ازدواج کنم به خاطر قلبی که پر ز عشق بود ،عشق به زندگی...عشق به تکامل پیدا کردن بزرگ شدن...یکی شدنبا یه آدم دیگه...اونشب وقتی اومدن و چشمم افتا به خوانوادش واقعیتش اصلا نپسندیدم...نمیدونم احساس کردم یکی نیستیم...اونا خوشحال بودن از همه ی حرکاتشون معلوم بود... وقتی قرار شد بریم تو اتاق من برا صحبت...دلم میتپید...احساس ناگفتنی ای داشتم...خیلی خانمانه نشستم...حرف زدم و حرف شنیدم...اگه بگم حرفاش چی بود میزنید تو سرم که تو رو چه حسابی بله گفتی منی که اینقدر برنامه داشتم...حالا داشتم شرایطی رو میشنیدم که تو خوابمم نمیتونستم تصور کنم امااااااااااا... اما من با اون همه دعوا بحث ...انتظار تن به این ازدواج دادم...چون از خودش خوشم اومد...میتونم به جرئت قسم بخورم که هیچی نداشت هیچی... بارها که به خودم برگشتم گفتم غزل به چی فکر کردی...کدوم خصلت سعید برات خوشایند بود که تمام زندگیتو وقصر آرزوهاتو رو اون ساختی... قیافه که...پول که....خانواده....موقعیت اجتماعی....تحصیلات...اخلاق....معنویات...فامیل...عشق... هیچی نبود من فقط چشمامو بسته بودم رو تمام واقیت ها و تن به ازدواجی دادم که دلسوزی حرف اول رو میزد...وقتی بهم گفت من هیچ کس رو ندارم..وقتی گفت من خودم بودم و خودم...وقتی من برگشتم به خودم که تو تمام مراحل زندگیم فقط خودم بودم خودم... و من کاری کردم که تمام زندگیم رو با اون کار نابود کردم...جوابی دادم که کل محله از اون جواب هاااج و واج بودن...من اصلا همتراز با سعید نبودم...از هیچ لحاظی...وقتی همه میشنیدن شوکه میشدن....و من باز هم نفهمیدم که غزل داری با خودت چه کار میکنی... نفهمی کردم و تاوان نفهمی رو گزاف پرداختم...اوایلش چنان سعید و دوست داشتم که تا به اون روز هیچ کس روز دوست نداشتم...من واقعا خودشو میخواستم...خانوادش برام مهم نبود...موقعیتش مهم نبود...پول نداشتنش برام مهم نبود...هیچی مهم نبود جز خودش...جز مهربونیاش...جز اینکه اونم منو عاشقانه میخواست...همه چی برام یه رنگ دیگه گرفته بود...هیچ موقع یادم نمیره روزی رو که باهاش یکی شدم...روزی که تمام وجودمو دراختیارش گذاشتم...روزی که زندگیم خداحافظی کردم و به اون سلام کردم... روزی که از بغلش آروم شدم...روزی که تمام وجودم دوست داشتن و فریاد میزد و چه حیف...و چه حیف بود اون همه احساس پوچ...سعید از دنیایی اومده بود که من حتی نمیتونستم بهش فکر بکنم...سعید منو فقط و فقط برا خودش میخواست...هیچ کس نباید تو شادی من شریک میشد به جز سعید...من نباید با هیچ کس میخندیدم به جز سعید...من شده بودم مال سعید و سعید شده بود نگهبان من...خسیس نبود ولی...تمام برنامه ها از من بود...اصلا اهل هیچ برنامه گذاشتنی نبود...من از مردی که بی مسئولیت باشه هیچ برنامه تو زندگیش نداشته باشه بیزار بودم و چه بد که سعید هم همینطور بود... و اشتباهی که هیچ وقت هیچ وقت به هیچ کس نگفتم وتنها دلیل سکوتم تو تمام مدت بوداین بود که 4ماه بعد از عقدم کاری کردم که تمام زندگی و آیندم رو دودستی تقدیم کردم به سعید...کاری کردم که فقط از رو دوست داشتن شوهرم بود... رفتیم مشهد دوتایی تنهای تنها...اولین دعوامون 4ماه بعد از عقدمون بود و چه دیربود و چه زود...5روز رفتیم مشهد...روز سوم بود که کاری که نباید میشد شد و من تمام هستیم رو در اختیار سعید گذاشتم...کاری که هردومون ازش راضی بودیم..کاری که باید بعدها میشد و من چه زود تحت تاثیر احساسات قرار گرفتم...روز سوم با تمام سختیاش و خوبیاش گذشت...روز یکی شدن من و سعید...وچه لبخند رضایتی بود رو لبای سعید... روز پنجم بحثمون شد نمیدونم سر چی ولی یادمه چقدر دوروز نشده پشیمون شدم...از اشتباهی که کرده بودم...ولی اتفاقی که نباید افتاده بود...از وقتی از مشهد برگشتیم...با هم بهتر بودیم...رابطمون فقط همون مشهد بود دیگه هیچ ارتباط نزدیکی باهم نداشتیمتا روز عروسیمون...هیچ کس از این ماجرا خبر نداشت...ولی من اگه اونروز این کارو نکرده بودم...شاید جداییمون تو دوران عقد بود...منمیترسیدم از اینکه حتی مشکلاتمون رو بهش فکر بکنم...همیشه خودمو گول زدم...هر کی ازم میپرسید با خوشحالی میگفتم...من و اون بهترینیم...لوسش کردم...هرچی خواست...از محبت سرشارش کردم...اینقدر بزرگش کردم که این بزرگی برا خودم یه هیولا شد... هیچی نبود ولی من با حرفام همه چیزش کردم...و چه اشتباه بود که اون چیزی که نبود رو من لقبش دادم...اینقدر که برا خودم شد شاااخ... حالم خوب نیست بقیه ش تو پست بعد... ادامه دارد
[ ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٤ ب.ظ ] [ غزل ]
[ نظرات () ]
یه سلام گرم و بهاری به همه ی دوستا ی گلم اول بگم که روز زن و به همه ی مادران دنیا و دختران دنیا و زنای خوب دنیا تبریک میگم و این روز رو از ته ته دلم مبارک میدونم چون یه کلام روز خودمونه...فقط و فقط مختص خودمون... امیدوارم سایه همه ی مادرا بالا سر بچه هاشون باشه و سایه ی همه ی زنا بالا سر شوهراشون و خلاصه امیدوارم تمام زنای دنیا خوشحال و شاد باشن و شما دوستای خوب منم همینطور...روز خودتونو بهتون تبریک میگم.... مامانی منم روزش مبارک باشه..امیدوارم سایه اش همیشه بالا سر ماها باشه که اگه نباشه انگار دیگه دنیایی وجود نداره...امروز با سارا تصمیم داریم بریم براش یه لباس مجلسی خوشمل بگیریم و حسابی حال به حالیش کنیم البته من گلم براش میگیرم و هرچند این کادوها و پولا ارزش یه ذره مهر مادری رو نداره ولی بازم به عنوان قدردانی هست.... از جریان فال چایی بگم براتون که من کلا تا حالا فال قهوه و چایی و اینا نگرفتم و در کل آدم اعتقادی نیستم ولی خب این چیزا رو دوست دارم و هراز گاهی دلم میخواد انجام بدم....همون محض کرم ریختن و اینا خلاصه که اون هفته ریحانه دوستم زنگ زد بهم که ما امروز همه جمعیم و میخوایم فال چایی بگیریم و گفتم به تو هم بگم که اگه دوست داری بیای...گفتم فال چایی؟؟؟؟؟ من نشنیدم تا حالا... دیدم گفت که چرا اتفاقا من 7سال پیشم یه فال چایی پیش همین خانمه گرفتم حرفایی که بهم زده تقریبا درست دراومده و من دوباره میخوام بگیرم و اگه دوست داری بیا...گفتم باشه حالا خبرت میکنم...خلاصه گذشت و ما هم که وسوسه شده بودیم شدیییییییییید..زنگ زدم و گفتم ببین من نمیتونم بیام ولی میشه تلفنی برا منم بگیری...گفت که بله اگه راضی باشی میتونم به نیابتت بگیرم و خلاصه برامون گرفت و تلفنو داد به من ...با خانمه سلام و احوالپرسی کردم و خانمه شروع کرد به گفتن.... اول گفت که شما مجردید...بعدش گفت امسال سال ازدواجتون نیست و بهتره صبر کنین تو ازدواج...موقعیتای بهتری براتون پیش میاد...خلاصه گفت که با یکی ارتباط داری و هردوتا تون همو خیلی دوست دارید...ولی ماندن براتون نیست و بهتره اصلا به موندن فکر نکنید چون سختیای زیادی میکشید...بعدش گفت که دانشجویی و داری درس میخونی...ولی یه وقفه ای بین درس خوندن میافته ولی این وقفه به نفعه تونه...گفت داری تو یه راهی قدم برمیداری که سود زیادی برات داره...و آیندت خیلی خوبه...گفت الان داری سختیه زیادی میکشی ولی در آینده راحتی و آسایش داری... گفت دوتا نی نی ناااز برات اومده و ایشالله دوتا نینی گیرت میاد...و خلاصه کلی تعریفی دیگه...نمیدونم منکه اعتقادی به فال و اینا ندارم ولی نمیدونم درست میشه یا نه... خلاصه که فال چایی گرفتیم البته من چند سال پیش یه فال پاسور گرفتم واقعا عین چیزایی که گفت برام در اومد...خیلی درست بود اینو نمیدونم... یه جریان دیگه ای هم که دلم میخواست بگم انرژیه پنهانی بود که ماااادر جان ما از بچه گی با خودمون حملش میکردیم... سه شنبه که من امتحان زبان داشتم...بعدش که رفتم خونه ساعت 6.30بود و من که همش شب میرسم خونه کلی ذوق کردم که هنوز کلی از روز هست...خلاصه کلی دلم هوس آلوچه کرده بود...تا رسیدم خونه به مامانی گفتم میاین بریم باااغ من آلوچه بخورم...گفت اتفاقا بابابزرگتم گفته بیاین ولی من مهمون دارم و نمیشه بیایم و اگه میخوای با داداشات برو.... ما بلند شدیم با دو تا داداشام راهی باغ بابا بزرگم شدیم به خیال اینکه بابجونم هستش تو باغ...رفتیم هرچی در زدیم هیچ کس درو باز نکرد...دود از اجاق توباغ میومد ولی کسی نبود...بچه ها گفتن آجی بیا بریم...باباجون نیستش...گفتن نه کجا بریم من تا آلوچه نخورم ول نمیکنم...بعد گفتم خوب بیاین وایمیسیم تا باباجون بیاد...گفتن نه بریم و دیگه نمیا د و کلی نه و نو...و خلاصه گفتم بچه ها میاین از رو دیوار بریم تو...(فکر کنین مثل این آپاچی ها گفتم بچه من وجب به وجب این باغ و میدونم چی به چیه...من یه عمر رو در و دیوار این باغ زندگی کردم(البته راست میگما ما بچه که بودیم همیشه رو در و دیوار باغ داشتیم بالا و پایین میشدیم...باور کنین من به دیوار صاف میرفتم بالا)دیدم گفتن که نه آجی اون مال قبلا بوده حالا دیگه نمیتونی بری...گفتم برو بچه منو تحریک نکن...میرم ببینی بلتما...دیدم دوتاشون با یه حالت جلبی ای میگن نهههتو نمیتونی بری آقا منو بگو رگ غیرتم زد بالا گفتم من نمیتونم...حالا بهتون میگم...آقا کمربند مانتوم رو محکم بستم گفتن سالمی...بلند شدم دستامو تکون دادم و گفتم بچه مارو هنوز نشناختی...من خودم یه پا دیوار و در باغ نوردم... دیدم دوتاشون اومدن تو باغ و رفتیم زدیم به درختا ی خوشمزه ی آلوچه و یه دل سیر آلوچه خوردیم...کلی حال داد بعدم به سفارش من یه 2کیلویی آلوچه برا خونه چیدیم و رفتیم که خونه بزنیم به معده... کلی حال داد جاتون خالی...خلاصه حالا آلوچه بدست میخواستیم دوباره بریم با لا در و بریم اونور...ایندفعه هم من اول رفتم و اونا هم بعد من اومدن...ولی باور کنین به قدری از این بالا رفتم انرژی گرفتم که حد نداشت یعنی هیچی به اندازه ی این حرکت نمیتونست به وجدم بیاره...فکر نمیکردم هنوز انرژی بچه گیمو داشته باشم ولی دیدم نه هنوز هم همونم ...همون دختر شر و شور و پر انرپزی که همه از دستش عاصی بودن...هنوز همون شور و حال و دارم و بابت این همه انرژی خدا رو شکر... خلاصه که وقتی اومدیم خونه ...این دوتا داداشام همینجور برا مامانم تعریف میکردن و کلی هم کیف کرده بودن...مامانم هم اولش اینجوری بازم روز زن و به همه ی خانمای گل حالا تو هر موقعیتی هستن تبریک میگم...صبح که اومدم از خونه مامانم خواب بود وقتی رسیدم براش این اس ام اس رو دادم... بهترین و زیبا ترین گلهای دنیا تقدیم به کسی که ;جنسش کیمیا،عهدش وفا،مهرش صفا،و حسابش از همه جداست... باران کوثر نثار گل رویت... روز قلب تمام خونه های گرم دنیا مبااارک... تقدیم به همه ی خانمهای دنیا [ ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٤ ق.ظ ] [ غزل ]
[ نظرات () ]
سلام دوستای گلم...جدیدا به خاطر بی وقتیم دیر به دیر میام آپ میکنم...بخدا اینقدر سرم شلوغه که حد نداره... یکی از دوست جونام ازم خواسته بود که درمورد دلایل جداییم از سعید بنویسم و توضیح بدم...اتفاقا به موضوع خوبی اشاره کرده بود و منم دلم خواست یه چندتایی پست بذارم در مورد این قضیه تا هم برا خودم باشه برا تجربه و هم برا دوستای گلم...ولی الان دلم میخواد از احوالات این روزام یکم بنویسم...خیلی وقته از مرد زندگی الانم ننوشتم...خیلی وقته از علی نگفتم...دلم میخواد امروز یکم در مورد اینروزام بگم...حتما تو پست بعدیم در مورد موضوعی که گفتم مفصل مینویسم... اینروزا همش در گیر کلاس و دانشگاه و امتحانم... دیروز امتحان میان ترم زبان تخصصی داشتم...خدایی خیلی سخت بود...منم که همیشه دقیقا 90 هستم...یعنی تا ندونم که قطعی امتحان داریم نمیشینم بخونم...زبانم که دیگه خدا برکتش بده اینقدررر کلمه قلمبه و سلمبه داره که حد نداره... همش دیروز خوندم...کلی لغت حفظ کردم و متن و اینا ولی دست آخر 12تا سوالش از گرامر بود و ما هم که رو حساب تخصصی بودنش گرامر نخونده بودیم آخه شروع کردیم ریپ زدن...حالا هی هرچی سخت تر میشد این سر ما بود که بیشتر میچرخید نه اینکه بگم خدایی نکرده میخواستم تقلب کنما یعنی من رسما اینجوری شدماااااااا خلاصه که امتحانی دادیم در حد تیم ملیییییییییییی.... امروزم که جلسه سوم کار با موادم بود تو آرایشگاه...خیلی خوب بود...یعنی خدایی خیلی خوب آموزش میده...نکته به نکته رو میگه ...هیچی جا نمیندازه...ما هم که میشیم یه هنرجوی خوب و کلی متفکرانه به حرفاش گوش میدیم...البته خدایی هم خیلی تجربه بدست میاریما... خلاصه اگه کسی خواست آرایشی اصلاحی ...رنگی..مشی...هایلایتی...چیزی بکنه از منشیم وقت بگیره...در خدوتش هستیم فردا هم قراره یکی از دوستا مو ببرم موها شو براش فر کنم...فر دائم...کلی ذوق دارم آخه کار اولمه...امروز به همین استادمون گفتم گفت هیچ مشکلی نداره اگه مدل داری بیار تجربه کن که همش تئوری نباشه...حالا واقعا قراره فردا بشم یه خانم آرایشگر خوشگل واااای که چه رنگای خوشگلی درمیارن...امروز یکی اومده بود رنگ کهربایی بزنه...باور کنین اینقدر خوشگل شد که من دلم میخواست همون موقع منم بزنم...اتفاقا ازشم پرسیدم که به من این رنگ میاد گفت چیه دوست داری...گفتم خیلی قشنگه من تا حالا اینجوری ندیده بودم(دقت کنین یک عدد غزل چیز ندیده گفتم که باشه ایشالله وقتی عروس شدم ولی باور کنین یه رنگایی در میارن آدم هوس میکنه همشو با هم یه جا بزنه رو سرش!!!! ولی فردا کلی نوبت دادم و گرفتم...خودم که دوستم و میخوام ببرم...برا اصلاحم مدل یکی از دوستای آرایشگاهمم...برا کوتاهیی البته فقط جلوی موهامم نوبت یکی دیگه از دوستام...بعد برا ابرو هم پیش همین مسئول آموزشگاه نوبت گرفتم یعنی فکر کنین من فردا قراره چه کارا که بکنم!!!! اینروزا اینقدر خودمو سرگرم کردم که وقت سر خاروندنم ندارم...یک شنبه رفتم کلاس گیتار...اول که دیر رسیدم سر کلاس و با خوشروییه استاد مواجه شدم...حالا رفتم نشستم میگم استاد من فقط تونستم 6تا 7تا خطش و مثل ریتم دربیارم و بزنم و بقیه رو نه...دیدم چشماشو نازک کرده میگه دوهفته نبودی حالا هم که اومدی که نصفه نیمه...خب حالا بزن ببینیم چیکار کردی...دیگه آقا ما این گیتار و بدست گرفتیم و شروع کردیم...حالا خدایی بد نبودا ولی استادمان بسیییییییییییار که نه البته کم شاکی بود میگفت داشتی خوب جلو میرفتی ...من از دستت خیلی راضی بودم و اینقدر با احساس میزدی حتی اگه بدم میزدی آدم کیف میکرد...چرا چند وقته دیگه حسای قبلتو نداری...یکم بیشتر تمرین کن...اینجوری باشی به مشکل میخوریا..منم که حالا بهش قول دادم...دیگه این چندروزه همش روزی 20دقیقه رو تمرین کردم که یک شنبه برم براش عربی گیتار بزنما هیچی دیگه چی بگم هان یک شنبه هم امتحان دوی سرعتی داریم و باید 18 دور دور سالن بدوئیم تا نمره کامل بگیریم و هفته بعدشم دراز و نشست و شنای سوئدی... دیگه خلاصه که وقت امتحانا شد و من حسابی فعااال شدم...دادااشامم پیرزو برنامه های امتحانیشون و اومدن دادن دست من که بیا آجی گفتیم اینا رو داشته باشی که برنامه ریزی کنی...و خودت دیگه همه چی رو درست کنی ...منکه رسما داشتم فکر میکردم... اینا دیگه برنامه هایی بود که تو این مدت اجرا کردم...وااااای از بس حرف میزنم نمیرسم از علی بگم... علی هم که در حال حاظر تهران هست و در جوار خانواده به سر میبرد... تو این هفته یکی دوبار بیشتر نتونستم باهاش حرف بزنم یعنی همش تو خونه بود و نمیشد حرفید دیگه... خیلی ناراحته...خیلی براش ناراحتم...اون کاره که گفتم براش پیدا شده تهران...دیگه این هفته نرفت...نمیدونم به توافق نرسیدن...یعنی اون طرف که داداششم بود خیلی از این توقع داشت...فکر کنین علی خودش 10ساله شرکت داره و مستقل کار میکنه...بعد داداشش گفت بیا تو شرکت من با هم شریک بشیم...علی هم رو همین حساب رفت و کلی هم من تشویقش کردم که تو مرکز کاری و خیلی خوب موقعیتیه و اینا...بعد شنبه که رفته بود مثل اینکه داداشش کشیده بودش تو اتاق که ببین علی بیا یه مدت 4الی 5 ماه همینجوری اینجا باش اگه دیدیم باهم تونستیم کار کنیم بعد شریک میشیم و تو حالا برا اینکه بی کار نباشی بیا اینجا که دیگه عیل هم جوش کرده بود که من بیکار نیستم که بخوام بیام اینجا از بیکاری دربیام...من خودم شرکت دارم ...کار دارم...زندگی دارم..خلاصه که مثل اینکه کارشون نشده بود با هم ...الهی بمیرم ...وقتی بهم زنگ زد صداش در نمیومد...خیلی ناراحتش بودم...این رفتن و برگشتن براش خیلی سخت بود... با اینکه اینا همه بهش امیدواری دادم ولی باز میدونم که خیلی براش سخت بوده این شرایط...فکر کنین این تو خونه گفته من میرم سر کار بعد به یه هفته نشه کارش نشه و بخواد برگرده تو خونه...گفتم خوب برو دنبال یه کار دیگه و یه شریک دیگه دیدم میگه غزل وقتی من داداشم باهام اینجوری میکنه از کی انتظار داشته باشم میبینم راست میگه... خلاصه که به قدر این مدت ناراحت بوده که حد و حساب نداشته... جمعه قراره بیاد اصفهان...میدونید بچه ها با اینکه رابطم خیلی باهاش کمتر شده ولی هنوز یه حس و کششایی بهش دارم...از ناراحتیش دیوونه میشم...از خنده هاش خوشحال میشم...از راحتیش خوشحال میشم...وقتی میبینم با خانوادشه نا خودآگاه ذوق میکنم...ولی نمیتونم رنج کشیدنشو ببینم...این مدت خیلی کار و بارش بهم ریخته...دعا کنین خدا هواشو داشته باشه... این مدت اینقدر خودمو سرگرم کلاس و دانشگاه و مهمونی با دوستامک کردم که دیگه وقتی برام نمیمونه...رابطمون خیلی کم شده...ما که قبلا که علی 1هفته اصفهان بود همش پیش هم بودیم...حالا تو اون هفته همش 2روز با هم بودیم... دیگه هرکدوممون داریم به آینده هامون فکر میکنیم...خیلی وقتا دلم میره به سمت علی و همش دلم میخواسته تو اون لحظه ها کنارم باشه ولی.... غزل نسبت به قبلا خیلی تغییر کرده...دیگه دارم شدید به آیندم فکر میکنم...به حالم...به خودم...چیزایی که دلم میخواد سریع برا خودم براورده میکنم که دلم بهونه نگیره...بهونه ی علی رو...علی من و خیلی دوست داره...ولی اونم انگار فهمیده که دیگه همه چیز داره شکل عادیه خودشو پیدا میکنه... علی تو سرا شیبیه بدی افتاده...برا کارش و میگم...خیلی نگرانشم...تا اونجایی که تونستم کمکش کردم..تو کار تنهاش نذاشتم...نمیدونم قراره چی بشه...دعا کنید کارش بیفته رو غلطک... مهم نیست اینجا باشه یا تهران برام خوشبختیش از همه چی واجب تره... نمیدونم هیچ برنامه ای نداریم برا اومدنش...اومدنشم شده یه روتین تکراری که یه هفته تهران یه هفته اصفهان... اومدن و رفتن براش خیلی سخته...ولی هنوز هست...کمتر مردی اینجوری دیدم...عاشقشم ولی خیلی دارم رو خودم کار میکنم که دوباره مثل قبل نباشم... اون ازم سراغ میگیره..ولی هر دفعه یه تیکه بهم میندازه و منم با خنده ردش میکنم... میگه خانم انگار سرت خیلی شلوغه ...یا مثلا میگه محل نمیدی...گیر بودی ...یا ازین حرفا...خیلی آتیش میگیرم ولی باز با خودم کلنجار میرم که تو باید قوی با شی و با این حرفا سست نشی... دلم براش تنگ میشه ...بعضی وقتا انقدر تنگ میشه که دلم میخواد گریه کنم...ولی خوب میتونم خودمو بزنم به اون راها...سر خودم و به قول معروف گول میمالم که سراغشو نگیرم...کششم نسبت بهش خیلی کم شده...دلم خیلی میخواد یه مدت تنهای تنهاباشم...دلم میخواد هیچ مردی تو زندگیم نباشه...دلم میخواد اگه بشه خودم تنهایی حتی یه مسافرت برم...خودم با خودم... علی هم دلتنگه معلومه از حرفاش علی که اینقدر تو ابراز احساسش سخت بوده..حالا بعضی وقتا عمدا با من کش میده...خودشو هنوز از تا نمیندازه...ولی یه جورایی که من میفهمم فقط ابراز میکنه عشقش و دلتنگیشو... امیدوارم آرامش به زندگیش برگرده...امیدوارم خدا تنهاش نذاره...براش بهترینا رو میخوام فرق نمیکنه که کجاست و با کیه...مهم اینه که خوشحال باشه...بچه ها جون من براش دعا کنید که خدا همه ی مشکلاتشو حل کنه... خب اینم از اینروزای من...البته تو این چند روز اتفاقایی دیگه هم افتاده که خیلی دلم میخواست بنویسم ولی خیلی طولانی شد حتما تو پستای بعدیم...راجع به فال چایی و بالا رفتن من از در باغ و کلی شیطونیای دیگمون مینویسم... از همراهیتون صمیمانه ممنونم یه دنیا خوبی برا همتون میخوام [ ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱٧ ب.ظ ] [ غزل ]
[ نظرات () ]
چندروز پیش یه اتفاقی افتاد که یعنی باور کنین من از کار خدا دهنم باز بود و اصلا باور نمیکردم... چند روز پیش داشتم از دانشگاه میرفتم خونه...ماشینم هم بی بنزین شدید بود یعنی فکر کنین کلی وقت بود با چراغ روشن داشتم میرفتم و استر س داشتم نکنه یه جا وایسه... بعد کلی هم آهنگ گذاشته بودم و تو حال و هوای خودم بودم...یعنی کلا من همیشه آهنگ که میذارم کلی باهاش میرم تو اعماق تفکرات و رویاها... همینجوری که با این اوصاف داشتم میرفتم...یکمی نزدیک محلمون...با خودم رفتم تو فکر سعید ...گفتم خدایا با اینکه دل خوشی ازش ندارم...با اینکه اگه همین الانم بیاد سراغم که میدونم نمیاد...میدونم که نمیتونم بهش محل بذارم...خدایا عکس العمل خودم و چندبار که دیدمش دیدم...میدونم نمیتونم یه لحظه هم مکث کنم... ولی خدایا آخه چرا اصلا این بشر سراغ از من نگرفت...اینکه کلی ادعای عشق و دوست داشتن کرد...داشتم با خودم فکر میکردم که خدا من از این که جدا شدم یه لحظه هم پشیمون نیستم...یعنی هروز دارم پی میبرم که کارم وتصمیمم برا جدایی بهترین تصمیمی بود که تو زندگیم میتونستم بگیرم... ولی آخه خدایا ما هرچی باشه 1سال و نیم با هم زندگی کردیم...هرچی باشه ما با هم دوران قشنگی داشتیم...اون میدونست من چقدر صادقانه دارم زندگی میکنم...اون میدونست زندگیم برام ارزش داشت...اون میدونست که من عاشق زندگی بودم...همه حرفایی که بهم زده بود مثل زنگ تو گوشم بود...اینکه تو همه زندگیمی...من همه کاری برا خوشحالی و خوشبختیه تو میکنم...تو قشنگ منی... دوست دارم...و هزار تا کلمه و جمله ای که یکیشم بهش عمل نکرد... خدایا یعنی الان داره چه کار میکنه...یعنی الان خوشبخته...الان حتما تو خونه اشه...اصلا آیا به من فکر میکنه؟؟؟؟؟ و هزار تا فکر دیگه...گفتم خدایا چی میشد از اول درست انتخاب میکردم...چی میشد الان سر زندگیم بودم...(شاید خیلی هاتون این حس منو درک نکینید...با اینکه خوشبختید و خوشحالید ولی بازم به دنبال گذشته اید...به دنبال اشتباهی که الان باعث تنهاییتون بشه)خلاصه غرق شدم تو این افکار و نا خودآگاه چندتا قطره اشکم از چشمام اومد و همینجور داشتم به خودم غر میزدم که مگه دیوونه ای دختر...تو الان چی کم داری...همه چی داری...چرا داری اینجوری میکنی؟؟؟؟؟ تو که محتاج نیستی...تو بهترین زندگی و داری و خواهی داشت...ولی دلم میسوخت...از احساس پاک خودم...از عشقی که با صداقت تو زندگیم داشتم...از حسایی که داشتم... از اون همه عشق به زندگی...از اون همه انرژی برای ساختن...برای ادامه دادن... ولی ای کاش تمام حرفایی که شنیده بودم درست بود...ای کاش سعید هم سر قول و قراراش بود... ای کاش ادعایی که اینهمه میکرد راست میبود... خیلی به خاطر فریبی که از سعید خوردم غصم شده بود اشکم به خاطر سادگی خودم بود...به خاطر باورم...به خاطر صداقتم... گفتم خدایا نمیدونم الان کجاست و داره چه کار میکنه...ولی ای کاش یه روزی بفهمه که چقدر دل منو شکوند...بفهمه چقدر به من بد کرد... تو این فکرا بودم که دیدم...یه ماشین شبیه ماشین سعید جلومه...گفتم یعنی این میتونه سعید باشه...بعد با خودم گفتم مگه بچه ای این وقت شب سعید باید خونه باشه...بعد خندم گرفت از خودم...از این کارای بچه گانه و تفکرات بچه گانم...گفتم یعنی تو به سعید فکر کردیو سعیدم سر راهت قرار گرفت... واااای کاش تو دست از این سادگی هات بر میداشتی... یه دفعه اومدم دور میدون درو بزنم...آقا با همون ماشینه روبه رو هم قرار گرفتیم و در حین ناباوریه من دیدم اون سعید بود تو ماشین.... یعنی چنان پامو گذاشتم رو پدال گاز که باسرعت 90تا میدون و دور زدم...تا من تو ماشینه رو نگاه کردم اونم منو نگاه کرد...یه لحظه قلبم از حرکت ایستاد... شاید هیچ کدومتون منو درک نکنین...یعنی تا حالا نداشته باشید همچین حسی رو... فکر کن من میخواستم برم بنزین بزنم اونطرف میدون...چنان قلبم تند میزد و در عجب بودم از این اتفاق که باسرعت وارد محلمون شدم و هی هم پشت سرمو نگاه میکردم...دیدم سعید رفت تو پمپ بنزین... یعنی من اینجوری بودما حالم بد بود بدترم شد... آخه اون اینجا چه کار میکنه...خدا یعنی تو اینقدر به حرف من گوش دادی؟؟؟؟؟؟ یعنی تو اینقدر به احساس من نزدیکی...خدایا من داشتم سراغشو از تو میگرفتم اونوقت تو سر راهم قرارش میدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وااای که نمیتونم حس اون لحظمو براتون بگم...بعدش برا دوستم ریحانه گفتم ...گفت غزل به تلپاتی اعتقاد داری...گفتم نمیدونم...گفت باور کن بین شما تلپاتی اتفاق افتاده... یعنی همزمان اونم داشته به تو فکر میکرده...گفتم یعنی میشه...گفت آره خیلی به ندرت پیش میاد ولی الان اون اتفاق افتاده و شما همزمان تو یه مسیر و تو یه زمان و تو یه فکر بودید و این شده که چشم تو چشم شدید.... وااااااای اصلا برام قابل هضم نیست...سعید ...من ...احساس ...فکر... نمیدونید چه حالی بودم...حالم نه بد بود و نه خوب... واااااای خدا از دست این اتفاقایی که تو سر راهمون قرار میدی... سعید... [ ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢۳ ق.ظ ] [ غزل ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |